سرنوشت تاریک|یاسمن نیکزاد

نام_رمان#سرنوشت_تاریک

نویسنده:#یاسمن_نیکزاد

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان سرنوشت تاریک

دانلود رمان سرنوشت تاریک:دختری که در تمام عمرش تو پروشگاه بود و به طرز خیلی مشکوکی اون دختر رو از پرورشگاه بیرون میکنن..وقتی به دنیا بیرون پا گذاشت متوجه شد این دنیا وحشتناک تر از چیزیه که تصور میکرد، در بین اتفاق های مداومی که می افتاد آرتینا با پسری کاملا جدی و سیاست مدار آشنا شد..آیا این دو شخص به هم میرسن؟ دو شخصی که به سرنوشت خودشون لقب تاریک، یعنی سرنوشت تاریک رو دادن.
آیا دل پسری که فکر میکرد از سنگه نرم میشه؟ من که میگم میشه اما این دختر چطوری این کا رو انجام میده چطوری هم خودشو و هم پورسام رو عاشق میکنه؟

 

 قسمنی از متن رمان سرنوشت تاریک:

-تو رو خدا یکی در رو باز کنه، کسی اینجا نیست؟ کسییی نیست؟ وقتی دیدم داد و فریاد کردن فایده نداره نشستم یه گوشه و زانو هام رو جمع کردم، به شدت از اون دوتا سگ می ترسیدم و خودم رو برای هر حمله ای آماده کردم.

با پشت دست اشکام رو پاک کردم و با خودم گفتم: آخه یعنی چی؟ چرا من رو آورد اینجا؟، نباید..نباید با خودش بگه این دختر می ترسه؟..الان..الان اگه این دو تا حمله کنن من چیکار کنم؟ خدایا بهم کمک کن.

سرم رو که رو پاهام گذاشتم احساس کردم یه چیز پشمالو کنارم داره تکون می خوره. آب دهنم رو قورت دادم و آروم سرم رو بلند کردم. یکی از اون سگ ها کنارم نشسته بود و بهم زل میزد.

جآروم از کنارش بلند شدم و وقتی ازش فاصله گرفتم با چشم های بسته شروع کردم به جیغ زدن.

با این کارم صدای سگ هم در اومد و همراه من شروع کرد به واق کردن. وقتی آروم شدم متوجه شدم که اونم دیگه واق واق نمی کنه، یه جیغ مصلحتی کشیدم دیدم دوباره شروع کرد به واق کردن، یک قدم عقب رفتم دیدم اونم یک قدم اومد جلو، تصمیم گرفتم همونجا بشینم. سگ دوباره بهم نزدیک شد اما اینبار حرکتی نکردم و لبخند زدم. دورم می چرخید و شروع کرد به قِل خوردن. وقتی متوجه شدم قصدش دوستیه دیگه ترسم ریخته بود و دوست داشتم ساعت ها با این حیوون های با مزه وقت بگذرونم. دستم کشیدم رو سرش که دیدم آروم شد و زبونش رو داده بیرون مثل اینکه از کارم خوشش اومد چون حرکتی نکرد و اجازه داد سرش رو نوازش کنم. بلندش کردم و اجازه دادم بیاد تو بغلم بشینه. . آخ بیا اینجا ببینم، آفرین ، وای تو چقدر خوبی