سرگیجه های تنهایی من | سید آوید محتشم 

نام_رمان: #سرگیجه_های_تنهایی_من

نویسنده: #سید_آوید_محتشم 

ژانر: #عاشقانه #اجتماعی 

 

خلاصه رمان سرگیجه های تنهایی من:

هرکدوم از شخصیتایی که تو این داستان میخونید، واقعین!
شخصیت اول مرد! اتابک ، یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستای منه… تمام خصوصیات ظاهری، رفتاریش برداشتی از شخصیت اتابک دوست صمیمیمه!
بهانه، شخصیت مقابل اتابک، یه دختره از جنس همه ی دخترای دور و برمون! تو یه دوره ی حساس قرار داره و به شدت مودیه!! هی حال و هواش عوض میشه!! ثبات شخصیتی نداره یه جورایی!!
شبنم، یه از دماغ فیل افتاده ایه که خدا داند و بس!
حسام، یه پسره، از نسل همه ی پسرای شیطون و بازیگوش!!
شخصیتای حاشیه ایه داستان هم تقریبا واقعین!

قسمتی از متن رمان :
صدای شرشر آب میومد…با زحمت چشمامو باز کردم …پتو رو از سرم کنار زدم و همزمان با خمیازه ای که میکشیدم دور و برم رو نگاه کردم.
از دیدن خودم رو تخـ ـت اتابک یه لحظه ذهنم قفل شد….
قلـ ـبم تند تند شروع کرد به زدن….هنوز صدای شر شر آب میومد….چند دقیقه طول کشید تا بفهمم چی به چیه…ساعت نزدیکای ۱۲ بود.
با زحمت آب دهنم رو قورت دادم…من…من دیشب چه غلطی کرده بودم؟؟؟
با زحمت از روی تخـ ـت پایین اومدم…حوصله ی جمع کردن پتو رو نداشتم….بدنم بی حس بود…
-چرا اومدم اینجا…چرا …اَه…
قلـ ـبم تند تر میتپید…کار بدی کرده بودم…خیلی خیلی بد…
زبونم رو به لـ ـبم کشیدم…یه دور ارتودنسیام رو لمس کردم….اتابک الآن چه فکری درباره ی من میکنه؟؟خدایا…
از اتاق بیرون دویدم….
وارد اتاقم شدم.در اتاق رو قفل کردم و پشت در نشستم…تک تک اتفاقای دیشب از جلوی چشمم رژه میرفتن…
سرم رو تو دست گرفتم…ترسیده بودم…باز داشتم همون حس رو تجربه میکردم…
-آروم باش بهانه!
لـ ـبم رو گزیدم…چطوری آروم باشم…من…من چطور تونستم شب رو تو اتاقش بمونم…من که میگفتم ازش متنفرم…
با خودم گفتم-تو دیشب ترسیده بودی…استرس داشتی!!!گذشت دیگه!!!تموم شد…
با سختی آب بد طعم دهنم رو قورت دادم…
-بچه بازی در آوردم…خجالتم نکشیدم…وای!
سریع دستی تو موهام کشیدم…-هیس!عیب نداره!اون عموته.نامحرم که نبود!
-احساسمو..
خودم جوابمو دادم-قرار شد دیگه حرفی از این احساس نزنی!
پلکامو روی هم گذاشتم…
-حرف نمیزنم،ولی..احساسمو که نمیتونم کنترل کنم…
-بهانه جان!
سه متر پریدم…لـ ـبم رو بدتر بین دندونام فشار دادم و دستم رو روی قلـ ـبم که تندتر میزد گذاشتم-بله؟
-خوبی ؟؟بیداری؟
از سر جام بلند شدم…
حونسرد باش بهانه…تو میتونی خونسرد باشی!میتونی بی خیال باشی!!ثابت کن که میتونی!زود باش دختر.
کلید رو توی در چرخوندم..
نگاهم رو انداختم به انگشتای پاشو گفتم-صب بخیر!