سفیدبرفی| شاداب حسنی

نام رمان:#سفید_برفی

نویسنده:شاداب حسنی

ژانر:#عاشقانه #ازدواج اچباری

خلاصه رمان سفید برفی :

دانلود رمان سفیدبرفی:دختری به اسم گلیا نه زشت و نه زیبا تو این دنیا زندگی میکنه .با مشکلات دست و پنجه نرم کرده ولی هنوز یکی دیگه از مشکلاتش مونده .توهان راد پسری با تیپ و قیافه ی نبستا خوب یه دفعه از راه میرسه .یا خدا این دیگه چه غولیه…
پایانشم خوشه کسایی که از رمان همخونه ای خوششون میاد بخونن..

 قسمتی از متن رمان سفید برفی :

دانلود رمان سفیدبرفی:نیم ساعت بود نشسته بودم روی مبل، حوصله ام سر رفته بود .ای لعنت به این شانس، خوابم هم نمی اومد .توجه هم به ته راهرو جلب شد،

تا به حال اون جا نرفته بودم .یعنی به نظرم اون جا یه محوطه ی ممنوعه بود.

توهان با نگاهش بهم هشدار داده بود اون جا نرم !داشتم دیوونه می شدم، هرجوری شده باید می رفتم و می دیدم اون جا چه خبره. آروم از جام بلند شدم، از دم اتاق توهان گذشتم .راهروی کوتاهی بود و آخر راهرو یه پلکان بود

.از پله ها پایین رفتم، تهش می خورد به یه در، که آروم در رو باز کردم .تاریک تاریک بود .ترسیده بودم، مثل خونه ی ارواح بود! آروم چراغ رو روشن کردم .وای، از چیزی که جلوی روم بود تعجب کردم .

مثل یه انباری بود؛ یه انباری پر از عکس های بزرگ از آهو و روی تمام دیوارهای اتاق عکس آهو چسبیده بود .پوزخند تلخی زدم؛ خوش به حال آهو، چه قدر توهان دوستش داشته !احتمالا قبلا تمام اون عکس ها به در رو دیوار خونه وصل بوده .

به یکی از عکس ها خیره شدم، جذابیت آهو واقعا نفس گیر بود و به قول تارا یه آهوی واقعی بود،

مخصوصا چشماش !چشمای کشیده و خمار میشی .واقعا من که زن بودم ازش خوشم میومد، چه برسه به شهریار و توهان و…

نمی دونم چرا بغضم گرفته بود .من حتی انگشت کوچیکه ی آهو هم نمی شدم! سریع از اتاق اومد بیرون و از پله ها اومدم بالا رفتم تو اتاقم، رو تختم دراز کشیدم .نباید گریه می کردم، نباید ! اصلا آهو به من چه؟ من و سننه؟