سکاندار عشق|مریم حیدری

نام_رمان#سکاندار_عشق

نویسنده:#مریم_حیدری

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان سکاندار عشق:    

دانلود رمان سکاندار عشق:آنچه خواهید خواند ….
داستان درباره دختر جوان مهمانداریه که در یک شرکت هواپیمایی مشغول به کاره و با ورود خلبان خشک و جدی و منضبط به کادر پرواز زندگی دختر دچار تحول شده و عشق رو به معنای واقعی خودش درک می کنه…

قسمتی از متن رمان سکاندار عشق:

لبخندی زد و گفت: ـ نه تازه رسیدم. بعد با شرم نگاهم کرد و گفت: ـ مرسی که اومدین. ـ خواهش می کنم. گارسونی به سمت میز ما اومد. نیکبخت رو به من گفت: ـ چی میل دارین؟ هوس قهوه کرده بودم. به خاطر همین گفتم: ـ قهوه. خودش هم سفارش قهوه داد.

نیکبخت خجالت می کشید و این از حرکاتش معلوم بود! من هم دلم نمی خواست بیشتر از این تو اون وضعیت قرار بگیره. واسه همین قبل از این که حرفی بزنه بهش نگاه کردم و گفتم: ــ من می خواستم یه موضوعی رو به شما بگم. تو این لحظه پیش خدمت قهوه مون رو آورد و روی میز گزاشت. نیکبخت با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: ـ خواهش می کنم. بفرمایید. با خجالت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ راستش من شما رو به عنوان یه همکار دوست دارم و نمی تونم بیشتر از این روی شما فکر کنم. نیکبخت که دچار بهت شده بود به من نگاه کرد و گفت: ـ می تونم بپرسم چرا؟

من تو این لحظه حرفی نداشتم بهش بزنم. نیکبخت با تردید گفت: ـ واضح تر بگم، شما به کسی علاقه دارید؟ من با این حرف به یاد بهروان افتادم و ناخودآگاه سرم رو پایین آوردم.

با این جواب من نیکخت دستی به موهاش کشید و با حالتی که ناراحتی در اون دیده می شد مودبانه گفت: ـ من رو ببخشید که به شما پیشنهاد دادم. واقعا نمی دونستم شما به کسی علاقه دارید وگرنه به شما حرفی نمی زدم! و فنجون قهوه اش رو به دهنش نزدیک کرد و جرعه ای خورد. من با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: ـ خواهش می کنم این حرف رو نزنید.

شما که خبر نداشتید ! نیکبخت با آرومی نگاهم کرد و گفت: ـ خیلی دوست داشتم که این اتفاق می افتاد ولی قسمت نبوده! من سرم رو پایین انداختم. یاد الهام افتادم و علاقه ای که به نیکبخت داشت.

از این رو به نیکبخت گفتم: ـ می خواستم حرفی رو با شما در میون بزارم! به چشماش نگاه کردم و گفتم:



دانلودستان

لینک دانلود به درخواست نویسنده حذف شد.