رمان سیاه عشق  |زهرا.ا

نام_رمان#سیاه_عشق

نویسنده: زهرا.ا
ژانر: #عاشقانه

خلاصه رمان سیاه عشق: 

فرشته دختری که تو سخت ترین شرایط زندگیش تنها حامیش رو از دست میده و کش مکش و هیجاناتی تو زندگیش رخ میده که در جریانش نیست و ناخواسته واردش میشه اما این بین اتفاقی میوفته که زندگیشو عوض میکنه و…

قسمتی از متن رمان سیاه عشق:

دو روزی میشد اومده بودم خونه خودم …خونه ای که پر از خاطرات آریا بود عجیب دلتنگ شده بودم ..آریا واسه من همسر نبود …یه دوست بود ..یه دوست خوب که هیچوقت ناراحتم نکرد …فقط خوشبختم کرد …آریا آریا و بازم آریا …
دیدن سینا نه تنها باعث شده بود گذشته رو یادم نیاد بلکه باعث شد روزای با آریا بودن یادم بیاد …روزی که باهاش رفتم آرامگاه حافظ و واقعا مثل اون خواب باهاش عکس انداختم .

روزی که رفتیم شهر بازی و بچگی کردیم و خیلی روزای دیگه که توش غرق خوشبختی بودیم .
صدای تلفن باعث شد رشته افکارم پاره بشه …پلکی زدم و دستمو دراز کردم و برش داشتم
-الو …فرشته …هیچ معلومه کجایی ؟
-تو به کجا زنگ زدی مونا ؟ همونجام
-بیمزه ! ببینم چرا یهو گذاشتی رفتی ؟
کلافه دستی به صورتم کشیدم و گفتم مگه الهه جون بهت نگفت ؟
دلم برا آریا تنگ شده بود اومدم سر بزنم .
-خیلی خب میدونی چند روز دیگه امتحانا شروع میشه ؟
-اره بابا فردا راه میفتم .
-باشه منتظرتم اما کار خوبی نکردی منو قال گذاشتی رفتی .
پوفی کشیدم و تلفنو کوبیدم سرجاش ،این دختره اخرش منو میکشت.
نگاهی به آتریسا که خواب بود کردم بعد به ساعت نگاهی کردم ۴ بعد از ظهر.
رفتم تو اتاق لباسامو پوشیدم و لباس اتریسا رو برداشتم و رفتم بیرون .
همونجوری که خواب بود بهش پوشوندم و گوشیمو برداشتم
-الو سلام یه ماشین میخواستم ،بله اشتراک ۴۰۵ ،ممنون خداحافظ.
اتریسا غر زنان بیدار شد نگاهی بهش کردم هر روز که میگذشت بیشتر شبیه آریا میشد .
آهی کشیدم و دستشو گرفتم و باهم رفتیم سمت کفشامون .
کفشش رو پاش کردم خودمم پوشیدم و رفتیم بیرون .



دانلودستان