شاهد | دلی مسلمی

نام رمان: شاهد

نویسنده: دلی مسلمی

ژانر:عاشقانه


خلاصه رمان شاهد:

رمان شاهد،داستان دختری به اسم نوراست که از خانواده نسبتا ضعیفیِ..!
نورا از عطر خاصی به اسم شاهد استفاده میکنه که تعصب خاصی به عطرش داره.
یه روز متوجه میشه عطرش بوی همیشگی ش رو نداره..میره عطر فروشی تا علتش رو جویا شه..فروشنده باهاش برخورد تندی میکنه..
صاحب برند شاهد بطور نامحسوس به نمایندگی های برندش سر میزنه..اون روز به طور اتفاقی وارد اون عطر فروشی شد و متوجه برخورد تند فروشنده با نورا میشه. میفهمه فروشنده عطرش رو با تقلب به مردم میفروشه..با فروشنده درگیر میشه…
مدتی زیادی از اون اتفاق میگذره..
نورا بخاطر اختلاف با خانوادش از خونه میذاره میره و مجبور میشه کار پیدا کنه و کاملا اتفاقی آگهی استخدام شرکت شاهد رو میبینه و برای کار به اونجا میره..
شروع رابطه جالب و هیجان انگیز نورا و پارسا، صاحب برند شاهد بعد از استخدام نورا اتفاق میفته…
آشنایی باور نکردنی که همه رو به وجد میاره..

 

قسمتی از متن رمان شاهد:

از دور داد زدم:
-به کی ف*حش میدی گردن کلفت فکر کردی ازت میترسم…!
بیا جلو ببینم چه غلطی میتونی بکنی…!
پسرک برگشت.یک دستش روی سرش بود و آروم ماساژ میداد. چهرش بخاطر درد درهم شد. با تعجب گفت:
-کی با تو کاره داره…؟! چی میگی واس خودت!
بهش رسیدم مقابلش ایستادم رو پنجه پا رفتم و با عصبانیت یقه ش رو تو مشتم گرفتم.
داد زدم:
-خیلی بیجا کردی به من ف*حش دادی…!
فکر نکن هیکل گنده کردی ازت میترسم الان میزنم لهت میکنم…!
پسرک مات و مبهوت نگاه میکرد. دستش رو از سرش پایین کشوند و مچ دست هام رو تو دستش گرفت. سعی میکرد من رو از خودش جدا کنه در همون حین گفت:
-ای بابا چه گیری افتادیم…امروز روز بد شانسی منه…چرا عین مگس چسبیدی بهم بابا ولم کن…!
یه احمق سنگ پرت کرده خورده به سرم به اون ف*حش دادم… تو چیکاره حسنی…! وکیل وصیشی؟!
مردم دورممون جمع شدن و سعی داشتن وساطت کنن…اما من همچنان مقاومت کردم و دست از یقش بر نداشتم!
بلندتر داد زدم:
-احمق خودتی عوضی…من اون سنگ و پرت کردم..اما نه عمدا…اشتباه شد…اشتباه سمتت اومد…! میفهمی…؟!
به چه حقی ف*حش میدی…هر چی گفتی و نگفتی خودتی…!
چند مرد نزدیک شدن و به پسرک گفتن:

 

دانلود رمان شاهد | دلی مسلمی

 

-آقا زشته خواهش میکنم …! آدم با یه دختر دست به یقه نمیشه اشتباه شده دیگه کوتاه بیا…!
پسرک کلافه تر با حالت مات و مبهوت داد زد:
-آقا الان من دست به یقه شدم یا این خانم…!
سنگ و زده به سرم جای اینکه من شاکی باشم خودش شاکیه و یقم رو ول نمیکنه…!
وقتی داشت حرف میزد فشار دستش رو دستم کمتر شد. بلافاصله دست راستم رو از یقش جدا کردم و محکم خوابوندم تو گوشش…!
صدای بلندی از،ضربه م تو فضا پیچید که همه یک دفعه ساکت شدن…!
از شدت عصبانیت نفس نفس میزدم…با کشیده ای که زده بودم انگار آروم شدم و متوجه شدم زیاده روی کردم…!
انگار این پسرک بی گناه رو بهونه کردم تا دق و دلی پارسا رو سرش در بیارم تا آروم شم…!
پسرک یخ شده بود…از قیافش معلوم بود بخاطر اینکه دخترم بهم چیزی نمیگه…سرخ شده بود دستش رو روی صورتش گذاشت و گفت:
-حیف که دختری…!
همون چند مرد عابر پیاده جلو اومدن و گفتن:
-داداش بیخیال…تو ببخش…!
زشته تو خیابون…!
غرورم اجازه نمیداد در مقابلش سکوت کنم..باید جواب جمله آخرش رو میدادم…!
دندونم رو با حرص رو هم فشردم و با عصبانیت داد زدم:
-تو فرض کن دختر نیستم…! مثلا چه غلطی میخوای بکنی ها…؟!
دیگه واقعا جوش آورده بود سمتم خیز برداشت. اون چند مرد نگهش داشتن که دستش بهم نرسه…!
یکی از اون مردها که مسن تر بود خطاب به من گفت:
-دخترم زشته…این حرفا چیه ناسلامتی دختری…بیا برو دیگه چرا واستادی دنبال شر میگردی…!
با لجبازی بی توجه به حرف های مرد مسن گفتم:
-بیا دیگه ترسو…اینجا واستادم تا ببینم میخوای چیکار کنی…!
تو همین حین پلیس گشت با موتور کنارمون نگه داشت…!
کمی ترسیدم. دست و پام رو گم کردم…!
پلیس از موتور پیاده شد و با اخم به جمع نگاه کرد و گفت:
-چه خبرتونه…!
این سرو صدا برای چیه…!
پسرک بلافاصله گفت:
-جناب سروان من از این خانم شاکیم…باید چیکار کنم…؟!
پلیس نگاهی مشکوک به سر تا پام انداخت و نگاهش رو به پسرک دوخت و گفت:
-چرا…جریان چیه؟!
بلافاصله جواب دادم:
-اونی که شاکیه منم.نه ایشون..!
جناب سروان بشینین رو موتور منم باهاتون میام این آقا وسط بشینه من پشت سرش میشینم تا مراقب باشم که در نره میخوام بیام کلانتری ازش شکایت کنم…!
جمله م به ته نرسیده کل جمع زدن زیر خنده حتی پلیس…!
با حرکت دست پلیس همه متواری شدن.
پلیس رو به من گفت:
زنگ میزنم یه ماشین پلیس بیاد جفتتون باید بیاین کلانتری تا اینجوری شهر و بهم نریزین…!
دستبندش رو درآورد یک حلقش رو به پسرک و حلقه ی دیگس رو رو مچ من بست…!
مبهوت نگاهم بین پلیس و دستبند تو رفت و آمد بود که گفتم:
-جناب سروان من شاکیم چرا به من دستبند میزنین…!
جوابم رو نداد. بی سیم رو از پشت شلوارش جدا کرد و درخواست ماشین کرد.
پسرک که کنارم ایستاده بود گفت:
-ببین چجوری برام دردسر درست کردی..ـ!
تو قرار بود پسر بشی مثل اینکه اشتباهی دختر شدی…خیلی شری ناموسا…!

 

چند رمان دیگر که شاید بپسندید:



دانلودستان

    • تعداد صفحات کتاب : 96 صفحه