صدای بارون عطر نفسهات| هاوین امیریان

نام_رمان: #صدای_بارون_عطر_نفسهات

نویسنده:#هاوین_امیریان

جلد دوم برای من بمون برای من بخون

ژانر: #عاشقانه #طنز

خلاصه رمان صدای بارون عطر نفسهات :

دو تا دختر خیلی جوون … که دنیاشون … افکار واحساساتشون از جنس خود ماهاست … اصلا … اصلا شایدیکی از دو نفر ، خود ما باشیم … این وسط … هرکدوم از این دو گل دختر مشغول زندگی مخصوص خودشونن.. با همه ی فراز و نشیباش … بگو بخندا و گریه هاش … با غم ها و شادیاش … و اتفاقایی کاملا ساده … یه زندگی عادی و قابل لمس … یکی مشغول چیدمان زیبای دکور زندگیشه و اون یکی … تازه شروع قصه ی زندگیشه …

 

قسمتی از متن رمان صدای بارون عطر نفسهات :

تسلیمم شد . بعد سرکشی و ارزیابی نحوه انجام شدن کارهای موسسه و کلاس ها و مربی ها و استخدام و ثبت نام کننده ها عزم رفتن کردیم . چند تا از آشناهای محمد اداره موسسه رو به دست گرفته بودن. طبق خواست خودشون . بچه های مورد اعتمادی
بودن . ما هم هر روز چند ساعت رو اونجا می گذروندیم ….

این بار من جلو نشستم و علی صندلی پشت . محمد باز عینک دودیشو گذاشت رو چشماش و حرکت کرد . علی رو رسوندیم جلویدرشون. پیاده شد . مقابل پنجره ماشین ، سمت شاگرد ، خم شد …
علی -: دست شما درد نکنه … خب یه تک پا بفرمائید بالا …
محمد دستشو به علامت تشکر گذاشت روی سینه اش .
محمد -: مزاحم می شیم … الان خیلی خسته ام علی …
-: ان شااالله به زودی جلو خونه خودتون پیادت کنیم … آخه تا کی خونه مامان و بابا ؟ …
خندید .
محمد -: وای تو رو خدا عاطفه خانم اون موقع هم من باید برسونمش ؟ …..
هممون خندیدیم .
علی -: فقط برو دیگه نبینمت …

خدافظی کردیم و برگشتیم خونه . من جلوی در ورودی ساختمون پیاده شدم و محمد رفت تا ماشین رو پارک کنه . ایستادم تامحمد بیاد . عینکش رو آویزون کرده بود بین دکمه های پیرهنش . دکمه آسانسور رو فشار داد . آسانسور که متوقف شد ، محمد
در رو باز کرد و داخل شدیم . صورتشو به آئینه نزدیک کرد . دستی به ته ریش هاش کشید و به موهاش چنگ می زد تا مرتبشون کنه .
-: بابا خوشگلیییی … خوشتیپی … بسه …
به تصویر خودش تو آئینه اشاره کرد