صرفا جهت اینکه خر فهم شی | فاطمه سادات

نام_رمان: #صرفا_جهت_اینکه_خر_فهم_شی

نویسنده:#فاطمه_سادات

ژانر:#طنز

خلاصه رمان صرفا جهت اینکه خر فهم شی :

سارا صداقت دانش اموز سال اخر دبیرستان و به نوعی پشت کنکوریه . تو هشت سالگی پدرو مادرشو از دست داده و پیش دایی زن دایی و پسر داییش فرشاد که رفتار ازار دهنده ای برایش دارد زندگی میکند.سارا تصمیم میگیرد مستقل شده و در منزل ارمان پناهی که مردی خشن است و رفتار تحقیر امیزی دارد مشغول میشود.فرشاد هنوز هم مثلا دلدار دختر خاله اش است و به دنبالش … پناهی از سارا به جبران نجات جانش میخواهد که در میهمانی اش شراب سرو کند و..

 

قسمتی از متن رمان صرفا جهت اینکه خر فهم شی :

داشتم در دریچه رو میبستم که به نظرم اومد یه صدایی داره از پایین میاد…شبیه ناله !مغزم سریع جرقه زد و سریع تر رفتم داخل .اصلا عمق و اینایی در کار نبود ولی خیلی تاریک و تنگ بود.موبایلمو دراوردم و نورشو دور گردوندم و با دیدن صحنه ی روبه روم نفسم تو سینه حبس شد…وضعیت سارا از ارمانم بدتر شده بود.نمیدونستم بیهوش شده و یا اینکه …

سینش خس خس میکرد.یاد بیماریش افتادم و عین برق از تو دریچه در حالی که داشتم شهاب و هفت جدو ابادشو فوش میدادم درش اوردم.تو نور بیشتر میشد دید که چه بلایی سرش اوردن…ضربان قلبش پایین بود و نفسش کم …تو جیباش دنبال اسپری گشتم اما نبود.هول شده بودم.قفسه ی سینش به سختی بالاو پایین میرفت…

تو یه لحظه تصمیمو گرفتم.خون روی لبشو با انگشت شصتم پاک کردم….چشمامو بستمو تموم نفسی که در توانم بود و انتقال دادم…نشد …بازم امتحان کردم و امیدوارنه به چهره ی کبود و خونیش نگاه کردم…سرفه که کرد انگار دنیا رو بهم دادن…

-کسری !

در حالیکه جسم نعش مانند سارا رو از روی زمین بلند میکردم نگاهی انداختم به ناهید که با تعجب بهم خیره شده بود و بی تفاوت از کنارش گذشتم.شاید تو اون کشتی فقط و فقط به دکتر اسحاقی اعتماد داشتم.خبرش کردم که بازم بیاد تو اتاقمون و خودم هم به ارومی هرچه تمام تر گذاشتمش روی تخت…اسپری روی میز بود.برای محض احتیاط گذاشتم دم دهنش…پلکاش لرزیدن اما بازم از فرط بی حالی و کوفتگی بدن و ضربه های کاری که خورده بود بیهوش شد…