طلسم فریحا | گندم تقی زاده 

نام_رمان: #طلسم_فریحا

نویسنده:#گندم_تقی_زاده

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان طلسم فریحا:

 رمان طلسم فریحا: با ورود آتاخان(خان روستا )به مجلس عروسی آراز و فریحا دوباره ترس به جان تک تک حاضرین در مهمانی می افتاد و همه بیاد رسم ننگین قبیله می افتند رسمی که تا کنون ادامه داشت و کسی نتوانسته بود جلوی این ظلم و بی عفتی خان ها بایستاد.رسمی که به واسطه ی ان در شب عروسی هر شخصی خان روستا اجازه داشت که به جای داماد وارد حجله شود و از عروس زیبا کام بگیرد و با او همبستر شود.
اکنون قربانی امشب فریحا زیباست اما سرنوشت برای انها چه چیزی رقم میزند؟
به دنبال مرگ او چه کسانی قربانی این طلسم پنج نفره میشوند؟؟
(این رسم براساس واقعیت است اما داستان با تخیل ذهن نویسنده در هم امیخته شده)

 

قسمتی از متن رمان طلسم فریحا:

کوچه ی فروزان رساندم و سر کوچه اشان در بغالی احمد اقا به انتظار نشستم تا شاید لحظه ای از خانه خارج شود و او را ببینم
و از سلامت حالش با خبر شوم.دیگر ساعت نزدیک به هشت شب بود و میدانستم از این ساعت محال است که او از خانه بیرونبیاید مگر برای انجام کاری ضروری.اما باز هم نمیتوانستم به خانه برگردمم و دلم گواه بد میداد .
دیگر عزم رفتن کرده بودم و از بقالی احمد اقا خارج شدم که درب خانه فروزان باز شد با شوق به سمت خانه اشان پرواز کردم که با خروج پدرش وتیمور برادرزاده بهادرخان به همراه خانواده اش در بین راه ایستادم و پشت دیوار پنهان شدم .

با خود گفتم پس خانزاده ها مهمان خانه اشان بودند که نتوانسته بود امروز بر سر چشمه بیاید .با این فکر کمی ارام شدم و بهخانه بازگشتم .
فردا ان روز دوباره اما زودتر از همیشه برای دیدن فروزان به چشمه امدم .چند ساعتی صبر کردم تا بلاخره فروزان امد از او دلیل نیامدن دیروزش را پرسیدم و با دلیل و بهانه های واهی بحث را به بیراهه کشاندن.از ا ینکه از او دروغ میشنیدم بسیارمتعجب شدم. بلاخره خود طاقت نیاوردم و برایش بازگو کردم که به کوچه اشان امده پس مجبور شد حقیقت را بگوید.اما از انپس بارها خود ر ا لعنت فرستادم چرا برای شنیدن سخن راست از دهانش انقدر اسرار کردم .
جوان :خب او چه گفت ؟
آیمان نفسی عمیق میکشد و ادامه میدهد:گفت که خانزاده برا ی خواستگاری اش به خانه اشان امده است .با این سخنش دنیا برسرم اورد شد .حالا رقیبی چون

تیمور داشتم مطمئن بودم که پدر فروزان از ترس از دست ندادن شغلش هم که شده است فروزان را به

او خواهد داد اما با حرفی که فروزان زد دلم قرص شد که این دختر مال من است .
فروزان:اما باوکم>پدرم< گفت که فروزان جوابش بله باشد مانعی با این ازدواج ندارم .
با هزار جان کندنی که بو دل  به سخن باز کردم و پرسیدم:انوقت تو چه پاسخ دادی ؟
در حالی که فروزان دستانم را دستانش میگرفت در چشمانم خیره شده و گفت:بهتراز تیمور را درکنارم دارم چطور میتوانستم
جواب مثبت بدهم .
آیمان:انوقت تیمور چه؟باوک ات را از کار بیکار نمیکند؟



دانلودستان

    • تعداد صفحات کتاب : 144 صفحه