طلوع سیاه | پ.غفاری

نام_رمان: #طلوع_سیاه

نویسنده:#پ.غفاری

ژانر:#عاشقانه #پلیسی #طنز

خلاصه رمان طلوع سیاه :

خاطره فقیه ، دختری با خلق و خویی یکرنگ و بی ریا ،که بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه برای رسیدن به خواسته های جوانی اش مطابق عادت همه چیز را با چرتکه عقل و جوانی اش محاسبه میکند و تمام دو دوتا چهارتایی هایش او را پرستار پیرزنی بیمار میکند که چهار فرزند پسر دارد..قصه، قصه دلدادگی پرستار و ارباب نیست اما ورودش به منزل طلعت اسفندیاری ، بیوۀ تاجر فرش – محمود اسفندیاری – شاید طلوع زندگی اش باشد اما به سیاهی غروب..و یا شاید طلوعی باشد از دل غروب..هر چه هست داستان زندگی من و شماست ؛ زندگی آنها و اینها…تفاوتمان در تفاوت انتخابهایمان است و بس!

 

قسمتی از متن رمان طلوع سیاه :

 

چشمانم را باز میکنم. باریکۀ نور از فاصلۀ افتاده میان پردۀ ضخیم اتاقم ، دقیقا روی چشمهایم
نشسته است. طوریکه مجبورم سرم را جابجا کنم تا بتوانم چشمهایم را باز نگه دارم.
تمام بدنم کرخت و سنگین است. روحم از آن سنگین تر!

سنگین است که مجبور شده ام در کمال زاری مقیم خانه ای بشوم که سالها از بودن در آنجا
فراری بوده ام.
بیست و چهار ساعت گذشته مثل یک روز تمام نشدنی پر از حادثه بود…یک روز طولانی و
کشدار که برای ثانیه به ثانیه اش جوش و خروش داشتم. ثانیه به ثانیه اش خط خطی بود و
برایش حکمتی رقم خورده بود.
نگاهی به اطراف می اندازم. این اتاق سراسر خاکستری ، روزی شاهد عاشقانه های من بوده
است. روزی شاهد گریه هایم و روزگاری شاهد قد کشیدنم.
خودم را کمی بالا می کشم و به تاج کوتاه تخت تکیه میدهم.

این اتاق هیچ تغییری نکرده است. عجیب نیست. فرهاد مرد منعطفی نبود که بتواند همه
چیز را بارها تغییر بدهد. دکور خانه معمولا تغییری نمیکرد و همه چیز همان جایی میخ میشد
که قبلا جا گرفته بود.