عصر روز سی و دوم | آرزو طهماسبی

نام رمان:#عصر_روز_سی_و_دوم

نویسنده: آرزو طهماسبی

ژانر:#عاشقانه 

*این رمان دو جلدی میباشد *

دانلود جلد دوم رمان عصر روز سی و دوم

خلاصه رمان عصر روز سی و دوم :

رمان عصر روز سی و دوم،سوفیا ترکان دختری محکم و خود ساخته که با تلاش های خودش توانسته است یک سالن زیبای بزند درگیر ماجرا های عجیبی می‌شود که در این بین با نوید گنده لات پایین شهر پسری غُد و غیرتی آشنا می‌شود نوید دنبال پیدا کردن خواهرش که در سالن زیبای سوفیا کار می‌کرده و حال به طرز عجیبی ناپدید شده است می‌گردد رابطه این دو اوایل با کلکی شیرین ایجاد می‌شود و…

 

قسمتی از متن رمان عصر روز سی و دوم :

صدای تق تق کفش های پاشنه دارم، روی مخم بود. گاهی حس  .میکردم برای جدی تر نشان دادن خودم، بهشون نیاز دارم

تا کنار میزم تحملش کردم و پشت صندلی چرخ دارم، نشستم.

لپ تاپ را روشن کردم و تا بالا آمدن ویندوز نگاهی به دور تا دور سالن انداختم. مثل همیشه فرشته خانم، همه جا را برق انداخته بود. چون به دکوراسیون سفید علاقه داشتم، همه چی خیلی زود کثیف میشد و حساسم میکرد. تنها کسی که میتوانست خیالم را راحت کند. فرشته خانم بود! کمی خودم را روی میز انداختم و نگاهی به لیست ورودی ها انداختم. تا ساعت

 !ده وقتم پر بود. با انواع زن ها و هشت عروس

نمیدانم واقعا چه دردی بود. همه مردم دوست داشتند، مراسمشان آخر هفته باشد. خودم را با صندلی به عقب کشیدم و سیم تلفن را متصل کردم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که اولین تماس روز جمعه گرفته شد. با کمی مکث گوشی را

 .برداشتم

 

 

 

دانلود رمان عصر روز سی و دوم

 

  • !سالن زیبایی سوفیا درخدمتم

 

 .صدای نازک و دلربای زن پشت خط به گوش رسید

 

  • .سلام وقت بخیر

 .میخواستم برای دوشنبه وقت بگیرم

 

  • بله. چه ساعتی؟
  • .از چهار به بعد فرقی نداره برام

 

  • !ساعت شش درخدمتون هستیم

 

بعد از تشکری تماس قطع شد. صدای کلید که آمد با خیال آمدن دریا بلند شدم تا کارهای امروز را برایم مرور کند.

میخواستم کمی کارها را جلو بیندازم. شب مهمانی دعوت بودم و مامان از قبل هشدار داده بود، نمیتوانم دیر برسم. متوجه شدم، بسیار با کلید درگیر است. جلو رفتم. حس کردم، کلید نیست و کسی سعی دارد با چیزی در را باز کند. برای این که بفهمد کسی داخل است، دو سرفه کردم. انگار صدایم را شنید.

چون دیگر به کارش ادامه نداد اما چند لحظه نگذشته بود که کسی محکم به در کوبید. قلبم شروع به تپش کرد. صدای کلفت

 .و زمختی آمد

 

  • !کی داخله؟ درو باز کن

 

اول خواستم عقب بروم اما پشیمان شدم. موهای کوتاهم را پشت گوشم فرستادم. مانتو و روسریام را چنگ زدم. هم چنان داشت در را میکوبید. چند ثانیه پشت ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. هنوز در را کامل باز نکرده بودم که کسی آن چنان در را به داخل فشار داد، نزدیک بود خودم هم بیفتم. یک مرد چاق و سبیلو با شکم گندهاش! صورتش بسیار ترسناک بود و عصبانیتش او را ترسناک تر کرده بود. به دو مرد دیگر که همراهش بودند، اشاره کرد از پله ها بالا بروند و خودش پایین را

 .میگشت

 

  • آقا چیکار میکنی؟

 !نمیتونین برین بالا این جا سالن زنانهست

 

 .انگار اصلا صدای من را نمیشنیدن. عصبی شدم. فریاد زدم

  • !با شما هستم؟

 !من زنگ میزنم پلیس

 

بلاخره همان مردک گنده به طرفم برگشت اما هیچ نگاهی به من نکرد. نگاهش به پشت سرم بود و با سرش به من اشاره کرد. به عقب برگشتم. دو پسر تقریبا هم سن خودم، با تیپ های عجیب و غریب و شلوار شش جیب جلو آمدن. نفسم را عصبی فوت

 .کردم. کاملا مشخص بود با چه آدم های طرف هستم