دنیای رازمینا| رها گودرزی

نام رمان: #دنیای_رازمینا

نویسنده: #رها_گودرزی
ژانر: #عاشقانه #فانتزی

خلاصه رمان دنیای رازمینا:                                           فن فیکشن دنیای رازمینا

هر آدمی یه قصه‌ای داره! نمی‌دونم این قصه راسته یا دروغ، نمی‌دونم افسانه است یا واقعیت؛

اما من میگم ذهن بشر به هر کجا سفر کنه؛ پس چیزی هست که حقیقت داشته باشه!
رُز 
افسانه یا واقعیت دختری‌ست، دختر جان قصه‌ی من! می‌دونم گله می‌کنی و هرچه‌قدر هم تلخی کنی،

هرچه‌قدر هم ناسازگار بگذاری واسه من؛ اما چیکار باید کرد وقتی سرنوشت خیلی پر زورتر از من هست!

رُز و همکلاسی‌هاش قرار به یه اردو برن، اتفاقاتی می‌افته که رُز از اونا جدا میشه و اسیر یه گرداب میشه. اون گرداب دروازه‌ای است به دنیای رازمینا…

بخشی از رمان دنیای رازمینا:

-یعنی تو خونه هم این‌قدر کتابی حرف می‌زنه؟ مثلا میگه چنانچه غذای امروز را دوست نداشتید فردا غذای دیگری درست خواهم کرد!
زدیم زیر خنده که استاد گفت:
-خانوم فرد شما نظری ندارید؟
نیشم بسته شد. یکم فکر کردم و روایتی که خونده بودم و گفتم:
-در کتاب‌ توحید و حصال روایتی هست از جابر بن یزید که از امام باقر (ع) در مورد آیه ۱۵ سوره “ق” پرسید.

امام فرمود: ای جابر آیا فکر می‌کنی که خدا فقط این عالم واحد، کره زمین را خلق کرده و آیا فکر می‌کنی که خدا به جز شما بشری نیافرید؟ به خدا قسم که خداوند هزار هزار عالم و هزار هزار آدم آفرید که تو آخرینشان هستی و اینان نیز آدم هستن!
بچه‌ها هرکی یه چیزی می‌گفتن. یکی می‌گفت امام باقر کیه، یکی دیگه می‌گفت روایت همون قصه‌اس الکیه!

استاد دستش رو به معنی سکوت بالا آورد. بچه‌ها ساکت شدن.
استاد:امام باقر پنجمین امام مسلموناست و در زمان خودشون دانشمند بودن!
یکی از دخترای اخر کلاس گفت:
-یعنی می‌خواین بگین جز ما کسای دیگه‌ای هم هستن؟
برگشتم گفتم:
-صد در صد!
گفت:
-برو بابا با اون لنزت!
استاد: صد در صد نمیشه گفت! اگه هم وجود داشته باشه ما هنوز آگاه نشدیم به وجودشون!
گفتم:
-آدمی رسد به جایی که به جز خدا نبیند!