لالایی قلب |شکیبا پشتیبان

نام رمان:#لالایی_قلب

نویسنده: #شکیبا_پشتیبان
ژانر:#عاشقانه

خلاصه رمان لالایی قلب:

حسرت، دخترکی تنها بدون هیچ خانواده ای که تنها امیدش مادربزرگش بوده و هست، کسی که پس از ۱۴ سال او را بزرگ کرد تا اینکه به ۲۰ سالگی رسید، ۱۴ سال پیش تو یک تصادف، خدا خانواده حسرت را از او گرفت، مادر و پدرش و برادر بزرگش را، حسرت خود به تنهایی پیشرفت کرد و به دانشگاه رسید و در رشته مورد علاقه‌اش کنکور داد و رتبه تک رقمی را آورد و به عنوان یک دانشجوی نمونه در دانشگاه پذیرفته شد و تحصیل او در دانشگاه آغاز شد، حسرت همانند اسمش در طول سال های زندگی اش سختی های فراوانی کشید و رنج های بسیاری را متحمل شد، در واقع عمر شادی‌های او خیلی کم بود، ته مایع شادی های او به خاطر حضور گرم مادربزرگش است که او را بزرگ کرده و حیات بخشیده، حسرت با آن حالی که خانواده‌اش را از دست داد و سختی های زندگی را پشت سر نهاد ولی هرگز لحظه‌ای در دل نگفت “خدایا تو مقصر مرگ خانواده‌ی منی” تقدیرش همین بوده و خدا را بی‌انصاف تلقی نکرد و همه چیز را به دست سرنوشت سپرد، او به قسمت روزگار اعتقاد داشت او در همه حال خدا را تکیه گاه خود قرار داد و امیدش را نسبت به او از دست نداد، با اینکه زیاد اهل نماز و قرآن نبود اما دوست داشت و دارد و در ماه های محرم و رمضان و… سجده شکر و نمازش را به جا می آورد.رمان لالایی قلب رو از رمان دانلود. دانلود و استفاده کنید…

قسمتی از رمان لالایی قلب:

ساعت از ۹ شب گذشته بود و حسرت تنهای تنها در کوچه های تاریک شهر میان قدم روها در زیر آسمان خدا بود و نم نم باران او را خیس می کرد. لباسش تماماً خیس شده بود و پس از گذشت لحظاتی متوجه لرزش محسوسی در بدن خود شده بود. سرما در عمق بدنش نفوذ کرده بود. دندان هایش از سرما به هم می خورد و می لغزید. جاده خلوت تر از همیشه بود و عبور و مرور و تردد کم شده بود. نور تیربرق ها باعث شده بود کمی در جاده نور مضاعفی باشد. باد و طوفانِ سرد درختان را می لرزاند و سایه ی شاخه های رقصان درختان بر زمین تاریک و نمور مشهود بود.
حسرت نمیدانست با آن هم لرزش چگونه باید پیاده تا خانه می رفت! حتماً تا الان مادربزرگ نگرانش شده است.
در همان لحظه مادربزرگ در خانه نگران و حرصی قدم می زد و نگران نوه اش که یادگار مریمش بوده بود و از حرص عصای چوبیِ بلندش را بر زمین می کوفت. منتظر بود که او بیاید. در ذهنش پر از فکر و موج های منفی بود. هر کاری می کرد تا به افکار مثبت فکر کند اما افکار منفی به سرعت افکار مثبت را از ذهن به بیرون پرت می کردند.
همان باعث شد که به طبقه دوم برود و از پسر همسایه بخواهد به دنبال دخترک زیبایش بگردد. بیشتر از هر چیزی به آن پسر اعتماد داشت و پسر خود را به این زنِ پیر ثابت کرده بود. مادربزرگ به پشت در خانه که رسید زنگ را زد که مادر آن پسر در باز کرد و مادربزرگ گفت با پسرش کار دارد. زن پسرش را صدا کرد و پسر به در رسید و گفت:
– سلام. مادرجون اتفاقی افتاده؟
– پسرم نگران دخترمم. هنوز خونه نیومده.
– حتماً با دوستاش بیرون هست.
– دخترکم دوستی نداره. اصلاً سابقه نداشته تا این وقت شب دیر کنه.
– بفرما داخل مادرجون من میرم دنبالش پیداش میکنم براتون میارم.
– خیر ببینی پسرم.



دانلودستان