لبخند خورشید| عاطفه منجزی

نام_رمان#لبخند_خورشید

نویسنده:#عاطفه_منجزی

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان لبخند خورشید :

دانلود رمان لبخند خورشید :مهتاب خبرنگار است ولی عواطف بسیار زیاد و انسان دوستانه اش او را همیشه درگیر کمک به افراد نیازمند کرده، به همین دلیل برای کمک به زینب و فرزند خردسالش که به شدت مورد آزار شوهر معتادش قرار دارد با سماجت سیاوش آریا زند وکیل زبده ولی مخالف با زنان را وادار میکند از او دفاع کند و برای نجات زینب قرار میشود همراه با خانم یوسفی مادرسیاوش برای کار به بم بروند ولی با وقوع زلزله بم زینب و مادر میمیرند ونوزاد باقی مانده را مهتاب و سیاوش با کمک هم نگهداری می کنند وناچار به یک زندگی قرار دادی تن در میدهند ولی پدر مهتاب با خبر شده وبرای سر و سامان دادن به زندگی انها به ایران می اید…

 قسمتی از متن رمان لبخند خورشید :

به ساعتش نگاهی کرد و با لحن تهدید آمیزی اضافه کرد:
– گفته باشم، فقط ۴۵ دقیقه فرصت دارین، اگه خودتونو به موقع نرسونین دیر می شه و من ناچارم خودم تنهایی برم، بعدا جای گله ای نمونه ها.سیاوش که دیگر حسابی خواب از سرش پریده بود متحیر از تذکرات عجولانه ی مهتاب با لحنی پر طعنه گفت:
– من که چیزی از حرف های شما سر در نمیارم، اگه یه توضیح کوتاه ضمیمه بفرمائید سپاسگذارم می شم.

ممکنه بفرمائید بنده قراره به چه مقصدی در معیت شما باشم؟!

– من دارم می رم سفر، شما هم باید همراهم بیاین، دیگه هم توضیحی ندارم. راستی، چندتا کت و کاپشن گرم هم همراهتون بیارین. یادتون باشه فقط ۴۵ دقیقه مهلت دارین! فعلا خدانگهدار.
– الو الو، مهتاب خانم، مهتا….

صدای بوق ممتد تلفن نشان می داد که کسی پشت خط نیست، این شد که غرق فکر لحاف را به کناری زد و زیر لب زمزمه کرد:
– لعنت بر شیطون، باید همراه من بیاین! انگار این دختره دیوونه شده، من که نفهمیدم چی می گه این؟!

با اخم دوباره به ساعتش نگاهی انداخت و این بار آرام تر از قبل برای خودش توضیح داد:
– ولی حتما مسئله ی مهمی پیش اومده که بعد از این همه وقت، اونم صبح روز جمعه به من تلفن کرده! و صد در صد تا کاری که خواسته انجام ندم نمی تونم حتی یک کلمه بیشتر از این چیزی از دهنش بشنوم.

قبل از سرآمدن ۴۵ دقیقه سیاوش حاضر و آماده جلوی خانه ی مهتاب توقف کرد و در حالی که نگاهش روی خرت و پرت های تلنبار شده ی جلوی در ثابت مانده بود، از ماشین پیاده شد و بی اراده از مهتاب که همان جا ایستاده بود پرسید:
– این جا چه خبره، زلزله اومده این وقت صبح؟!