لجبازی نکن | حیدری

نام_رمان: #لجبازی_نکن

نویسنده: #حیدری

ژانر: #عاشقانه 

خلاصه رمان لجبازی نکن :

 در مورد دختری به اسم رهاست که خیلی مغرور و شوخه. شبی که خونه مادرجونشون دعوته با پسری آشنا میشه که بعدا مجبور به ازدواج باهاش میشه.

 

قسمتی از متن رمان لجبازی نکن :

بیخیال رفتم تواتاق شالمو بازکردم مانتومم درآوردم خوبه زیرش سارافون نخی تنم بود راحت بودمروتخت دراز کشیدم پتورم شوت کردم اونور به پهلوی چپ خوابیدم که احساس کردم پتو برگشت سمت خودم چشمام گردشد یاخدا جن اومده؟اصلا عکس العملی نشون ندادم که بازحس گردم انگاریه چیزی پرت شد روماینقدترسیدم که نگو

برای همین اومدم ازتخت بیام پایین که افتادم سرم خوردبه میزکنارتخت اخ سرم همه باسرمن مشکل دارن ای خدا
ازجام پاشدم وبه تخت نگاه کردم یه چیزگنده زیرپتوبود یاابرفضل یعنی دزده؟جن؟روح؟آدمه؟

آهسته رفتم جلوپتوروکنارکشیدم باچیزی که دیدم جیغ کشیدم واون یارویی که روتخت بود مثهجنیا بلندشد وگفت
– چیشده؟کی بود؟چخبره؟
به خاطرتاریکی صورتش دیده نمیشد
+ تو..توو..کی.هستی؟هااا
– خودت کی هستی؟ اتاق من چی میخوای؟
جانم چیشد اتاق اون؟؟دستموزدم به کمرم…