لرزیدن قلب یک پری |  pariafsa

نام_رمان: #لرزیدن_قلب_یک_پری

نویسنده: pariafsa#

ژانر:#عاشقانه #فانتزی #تخیلی

خلاصه رمان لرزیدن قلب یک پری :

رمان لرزیدن قلب یک پری:روایت عاشقانه‌ای در اعماق اقیانوس. آنجا که انوار خورشید بی‌تابانه از میان امواج می‌گذرند تا شن‌های کف اقیانوس را نوازش کنند، مراسمی برای پریان دریایی در حال برگزاریست.
اما آیا همه‌چیز همان‌طور پیش می‌رود که ده‌ها سال قبل اتفاق افتاد؟! چه اتفاقی در پس امواج پیش روست؟

 قسمتی از متن رمان:

– عالیه!
پس خواب نبود؟خیال و رؤیا نبود؟ احتمال حقیقی بودنش، لرزی از خوشی به جانم نشاند.
از جا پریدم و گفتم:
– هوم بابت همهچی ازت ممنونم. باید یه مدت از اینجا دور باشم.
– جایی داری میری؟آه منظورم… منظورم اینه که…
سمتش قدم برداشتم، حرفش را بریدم و جملهای را که قلبم زمزمه کرد به زبان آوردم:
– دور که نه؛ اما به دریا میرم.
چشمانش درشت شد.
– چی؟ دریا؟
سری تکان دادم. دستم را مقابلش دراز کردم. گنگ نگاهی به من و نگاهی به دستم انداخت. دستش را
در دستم گذاشت و من زمزمه کردم:
– میرم و با آلینا برمیگردم. در پناه الطاف الهی!
بهتزده گفت:
– چی؟ آلینا؟
تبسمی کردم. بهآرامی دستم را دستش بیرون آوردم و زمزمه کردم:
– پایگاه مرکب سیاه.
فضای اطرافم همچون سیاهچالهای خروشان در هم پیچید و در نقطهای نورانی جمع شد. همهجا
تاریک بود و آن نقطهی نورانی ذرهذره بزرگ شد؛ درحالیکه تصویر پایگاه در مرکزش بود، اطرافم را
احاطه کرد و سرانجام من در مرکز پایگاه مرکب سیاه بودم.
فضایی نیمهتاریک که گـهگاهی روزنه نوری در آن میتابید و خزههای ریز و درشت در آب شناور
بودند.
زمین پایگاه مانند برهوت اقیانوس تنها گاهی جلبک مرتفعی داشت و هر جایش سنگهای بزرگ و
کوچک پراکنده شده بود. تمام کلبهها و اتاقکها آهکی بودند؛ بهجز اتاق فرمانده که در غاری سنگی
در ضلع غربی پایگاه بود.آسمان پایگاه را مرکبی سیاه و جوهری احاطه کرده بود و مارهای سیاه و کریه در آن شناور بودند.