لعیای عشق |فروزنده عدالت

نام_رمان: #لعیای_عشق

نویسنده:#فروزنده_عدالت

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان لعیای عشق:

لعیا دختر زیبایی است که برای تهیه ی جهیزیه ی خواهرش لیلا و حفظ آبروی پدرش مجبور به پرستاری از جوانی(روبیک) میشود که به دلیل شک به کما رفته است. لعیا با گفتار و رفتار محبت آمیز خود امید به زندگی را به روبیک میدهد و او دو هفته بعد از ورود لعیا به هوش می آید. اما روبیک بسیار به لعیا وابسته شده و اجازه نمیدهد او لحظه ای از کنار او دور شود و به تمام مردان اطراف لعیا حسادت میکند. او درخواستهایی از لعیا میکند که لعیا به دلیل اعتقاداتش از انجام آن سرباز میزند.تا اینکه قلب پدر لعیا دچار مشکل میشود و برای عمل آن پول زیادی می خواهند. لعیا برای تهیه ی این پول مجبور میشود صیغه روبیک شود و با پول مهریه اش خرج عمل پدرش و بده…

 

قسمتی از متن رمان لعیای عشق:

یک دفعه ای دیدم انگار بیدار شدم در حمام باز شد و پدرام تو چارچوب در ظاهر شد چشمان رنگ خون بود از کنار دهانش جوی ابی باریک جاری شده بود موهایش در هم ریخته بود ترسیدم می خواستم جیغ بکشم ولی انگار دهانم قفل شده بود اون کنار روبیک رفت و دوتا از شلنگهایی را که از دستگاه به بدنش وصل بود قطع کرد و بعد خندید و به سمت من امد . با فریاد روبیک را صدا کردم . پشت هم فریاد می زدم .روبیک کمکم کن .

نجاتم بده . انقدر فریاد زدم که از خواب بیدار شدم . ولی انگار تو بیداری هم فریاد زده بودم.

یکی داشت به در میکوبید و می گفت :لعیا … لعیا در رو باز کن . چی شده ؟
سراسیمه بلند شدم و در را باز کردم الهه خانم با لباس خواب بود گفت:چی شده چه اتفاقی افتاده ؟
دوید به سمت روبیک فقط من یک لحظه اونو دیدم کنار تخت زانو زد من فقط الهه خام را میدیدم کنارش رفتم .
گفتم :چی شده . ولی او نگاهش مات بود .
نگاهش را تعقیب کردم . چشم های روبیک باز بود
دستم را جلوی چشم روبیک حرکت دادم و گفتم :حرکت می کنه اون زنده است . چشماش حرکت می کنه .
نمی دونم می گریستم یا می خندیدم . به الهه خانم کمک کردم از روی زمین بلند بشه . دست روبیک رو گرفت و
بوسید. اسم روبیک رو صدا زد .

روبیک هم فقط پلک زد . و بعد فقط به من نگاه می کرد . می خواست ببینه کسی که
این مدت کنارش بوده چه کسی هست .
الهه خانم روی مبل نشست . تو حال خودش نبود بهش اب دادم

تازه دست به سرم کشیدم که متوجه شدم روسری سرم نیست . سریع روسری سرم کردم و از خدا خواستم گناهم را
ببخشه . عمدی که نبود .
رفتم دستکش دستم کردم . نبض روبیک را کنترل کردم. کمی تند می زد . فشارش را گرفتم اونم کمی بالا بود .
نگران شدم .
شماره دکتر را گرفتم .:/
سلام آقای دکتر . من لعیا هستم . –
سلام اتفاقی افتاده ؟ بی خوابی زده به سرتون . سکوت نکنید .