مرد گاریچی | فرشاد رجبی

نام رمان:#مرد گاریچی

نویسنده: #فرشاد رجبی
ژانر:#تراژدی #اجتماعی

خلاصه رمان مرد گاریچی:

می‌خواهد در روزهای پایانی عمر خود،چند ورق کاغذ را حیف گفتار خود کند، از بدو تولد، تا واپسین

لحظات عمر…

بخشی از رمان مرد گاریچی:

پلک‌هایم روی یکدیگر می‌نشینند، چشمانم را بسته‌ام. نفس عمیقی می‌کشم؛ عمیق، چنان‌که سـ*ـیـنـه‌ام بالا می‌آید، و آرام بازدمم را بیرون می‌فرستم. احساس می‌کنم آماده‌ام که هر چه خورده‌ام را یک جا بالا بیاورم؛ ولی یک بار دیگر این عمل را تکرار می‌کنم؛ دمی عمیق، آن‌قدر که هوای اطرافم

تمام شود، آن‌قدر که ذره ذره وجودم از این تنفس پاک، لـ*ـذ*ت ببرند؛ و در آخر، بازدمی آرام. پلک‌هایم را با دردِ چشم راستم باز می‌کنم، احساس خواب‌آلودگی می‌کنم و نمی‌توانم پلک‌هایم را باز نگه دارم، در حدی که بتوانم دکتر سفیدپوش روبه‌رویم را ببینم. دو سمعک ضربان‌سنج را از دو گوشش بیرون کشیده،

دور گـر*دنش می‌اندازد. می‌نشیند روی صندلی سیاه‌رنگ اداری، با آن پشتی طویلش. پیراهن آبی آسمانی‌ای را که زیر روپوش درمانگاه پوشیده، مرا یاد جوهر پخش‌شده روی نامه می‌اندازد، زمانی که..