من دیوونه| نازنین براتی

نام_داستان#من_دیوونه

نویسنده:#نازنین_براتی

ژانر:#عاشقانه

خلاصه داستان من دیوونه

دانلود داستان من دیوونه:خسته ام!
همه می گویند کوه کندی؟
ولی…
هیچ کس نمی داند دل کندم
از کسی که همه کسم بود…!
مقدمه:
کنار من منشین، حرف عاشقانه مزن…
به اسب ساخته از سنگ، تازیانه نزن…
مپرس خاطره عشق، بیش از این ام را…
دوباره طعنه به پیر قمار خانه مزن…

 قسمتی از متن داستان من دیوونه:

خیره شده بودم و؛ مثل ابر بهار اشک می ریختم .دعا می کردم، نیما هیچیش نشه.

این که دست از دیوونه بازی هاش برداره! تمام ماجرای اون شب و حرف های نیما رو به الهه (دختر خاله ام )گفتم .بهم گفت عاشق شدی . باور نکردم .من و عشق؟ !هه! اون شب هیچی نفهمیدم .

نفهمیدم چطوری رفتیم؟ چه اتفاق هایی افتاد؟ چطوری برگشتیم؟ هیچی ! همه ی فکر و ذکرم شده بود، نیما !نیما !نیما! یک هفته گذشت .یک هفته پوچ و مسموم .یک هفته که هوای شهر بوی خفگی می داد .

یک هفته با یاد نیما و تصویر صفحه چت جلوی چشم هام گذشت .توی این یک هفته من تبدیل شده بودم؛ به شهر رو می خندوندم !منی که هیچ وقت کسی ، یک مرده متحرک !منی که با صدای خنده هام قطره ای از اشکم رو ندیده بود ! روز کارم شده بود؛ شب ها برم پشت پنجره و به ماه خیره بشم .

می دونستم که حداقل ۷ توی این ماه حسم رو درک می کنه .این که ماه همیشه شاهد همه چی هست !به خودم دلداری می دادم و می ! نیما هنوز هست، زیر همین آسمون !هست !هنوز هست ، گفتم به نظر خودم نهایت دیوونه بازی بود؛ ولی به نظر دلم نبود .

اون هیچی نمی فهمی ؛ فقط می گفت، نیما !شب و روزش نیما شده بود. یک هفته و چند روز از اون ماجرا گذشته بود .با امیدی پوچ و خالی رفتم چت روم !با یاد نیما ! . تا شدند .نفسم برید .بعد از یک هفته تازه اون شب بود، که فهمیدم دارم چی می بینم ۸ چشم هام چشمام دوباره شروع به کار کرده بودند .انگار تمام دنیا رو بهم داده بودند .تموم اون دعاها و گریه ها، جوابش رسید !از شدت خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم؟ !مغزم هنگ کرده بود .

دست هام از کار افتاده بودند؛ ولی باز هم مجبور بودم، جلوی بقیه هیچ عکس العملی نشون ندم و عادی رفتار کنم !نیما اومد خصوصی و تنها چیزی که برام فرستاد این بود: نیما :رگ دستم رو زدم (استیکر خنده!) اون لحظه انقدر خوشحال بودم، که اون اتفاق لعنتی نیفتاده؛ ولی از این حرفش اعصابم بهم ریخت. انگار این همه نگرانی و دلشوره های من، بازیچه یک شوخی احمقانه شده بود. بدون هیچ حرفی از چت روم خارج شدم

.شب که رفتم، نیما بود .سعی کردم خودم رو ناراحت جلوه بدم، درحالی که علاوه بر این که ناراحت بودم، از شدت عصبانیت داشتم، منفجر می شدم . بهش گفتم باهاش قهرم، دلیلش رو پرسید .گفتم به خاطر اون اتفاق و اون شوخی ناراحتم !گفتم که حق نداشته، همچین شوخی ترسناکی بکنه !ولی بهش نگفتم…نگفتم که حتی نمی دونستم، توی اون روز چیکار می کنم .چشم هام چی می بینند، گوش هام چی می شنوند و قلبم چی برداشت می ۷ کنه !نگفتم که اون یک هفته بهم چی گذشت !نگفتم.