همنشین صخره ها| مهلا توانا (رویای من)

نام رمان: #همنشین_صخره ها

نویسنده: #مهلا_توانا #رویای_من
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #درام

خلاصه رمان همنشین صخره ها:

زندگی ممکن است تلخ باشد، تلخ‌تر از زهر! فقط کافیست یک معجزه رخ دهد‌‌، همان معجزه برای شیرین‌ شدن کافی است.  قصه‌ی ما هم ممکن است تلخ باشد، برخلاف روتین این روز‌ها؛اما حادثه‌ها همیشه تلخ نیستند، حادثه می‌تواند یک معجزه باشد. 
آرام، دختر قصه قدرت تکلمش را از دست داده و بنا به دلایلی با خانواده‌ی عمویش زندگی می‌کند؛ اما مجبور می‌شود آن‌جا را هم ترک کند. غافل از این‌که چه خطر‌هایی او را تهدید می‌کند، تصمیم به فرار می‌گیرد و… 
همنشین می‌شوم با صخره‌ها، با انسان‌هایی از جنس سنگ، سخت و محکم.
و چه بیهوده است تلاش‌های دریا که خود را به صخره‌ها می‌کوبد برای نرم‌کردنشان.

بخشی از رمان همنشین صخره ها:

با دهانی نیمه‌باز فقط نگاهش می‌کردم، این مرد چه‌قدر مرا شگفت‌زده می‌کرد. دلم می‌خواست جلویش زانو بزنم،دلم می‌خواست جلوی این مرد بشکنم و غرورم له شود؛ چرا که این آدم آن‌قدر بزرگ است که برایم تبدیل به یک بت شده است. فراتر از آن‌چه که در موردش فکر می‌کردم، فراتر از تصورم. شاید انسان بود، شاید هم یک موجود دیگر، هرچه می‌خواست باشد؛ من با تمام وجود دوستش داشتم. حتی اگر دورترین ستاره بود، دست نیافتنی‌ترین خواسته‌ام بود. او هم یک صخره بود؛ محکم و فتح‌نشدنی. دلم می‌خواست مانند دریا محکم به این صخره برخورد کنم و مقابلش فرو ریزم تا دیگر چیزی از من باقی نماند و او تمام من شود.