هیراد | سیاوش_۶۸

نام_رمان#هیراد

نویسنده:#سیاوش_۶۸

ژانر:#اجتماعی

خلاصه رمان هیراد :

دانلود رمان هیراد : هیراد دندونپزشکی ۳۰ ساله هستش که پای چوبه دار شروع به مرور زندگیش و اتفاقاتی میشه که اون رو به این نقطه رسوندن…از کودکیش و مادری که اون رو توی سرمای زمستان پشت در یک خونه ول میکنه…پیشنهاد ازدواجی که بهش داده میشه…نجات دختری که قصد خودکشی داشته و دختری که به دروغ هیرادرو دوست پسرش معرفی می کنه و هیراد مجبور به ازدواج باهاش میشه اما بعد از ازدواج متوجه رازهایی میشه که در زندگی اون دختر میشه و همین رازها بودن که اون رو به این نقطه رسوندن…و کلی اتفاق دیگه…
پایان خوش.

 

قسمتی از متن رمان هیراد :

هر وقت به اون روز فکر می کنم حالم بد میشه….از اونموقعه به بعد دیگه نتونستم لب به کوبیده بزنم چون یاد اون روز میفتم….البته منم کار پیمان رو دو روز بعد تلافی کردم….وقتی با کلی تلاش دوتا مارمولک پیدا کردم….و صبح موقعه بیدار کردنش یکی رو گذاشتمش روی لباش رژه بره….و یکی رو هم آروم انداختم تو لباس زیرش….عادت داشت زیادی راحت باشه موقع خواب….

و بعد هم که اون با امید اینکه یه حوری داره لباشو نوازش می کنه از خواب پرید و دید یه مارمولک چنگ زد به سینه اش که نیفته زمین فهمید اوضاع از چه قراره. و مارمولک دومی که خودش دید ازکجا پرت شد افتاد زمین…البته باز به نظر من کار من تلافی کار اون نشد….چون اون ککش هم نگزید و هنوزم داره با اون لبا زندگی می کنه…فقط منم که دیگه نمی تونم کوبیده بخورم….
با صداش بهش نگاه کردم
-چیه؟
-میگم بلند شو…برات جوجه سفارش داده بودم فقط خواشتم یکمی بخندم…بلند شو.
-بیار همینجا بخورم.
به سمت آشپزخونه رفت و در همون حال گفت برو بابا تو هم ،خیالات برت داشته بزرگتری….تو فقط سه ماه از من بزرگتری اینو یادت نره…حالا من به احترام اینکه عمومی برات ناهارتو میارم
و پرس غذا رو جلوم روی میز گذاشت…و پرسشم تو دستاش گرفت و شروع کردن به خوردن….