هیس | paliz_sm

نام_رمان: #هیس

نویسنده:paliz_sm#

ژانر:#عاشقانه #غمگین

خلاصه رمان هیس :

رمان هیس :صهبا عظیمی مهر ، صیغه و زن دوم امیر حسام صالحی است . مردی که عاشقانه دوستش دارد . بعد از شش ماه شرایط به هم می ریزد . زن اول امیر حسام حامله می شود و صهبا مجبور می شود از امیر حسام جدا شود ….

 

قسمتی از متن رمان هیس :

نگاهش حالم رو خراب می کنه و اراده م سپر می ندازه در برابر این همه حسی که توی دلم جولون میده . برای هزارمین بار توی ذهنم تکرار میشه ” چرا امیرحسام سهم من نشد ؟”
تکرار میشه و یاد بد بودنم می افتادم . یاد بده بودنم . یاد اینکه امیر حسام خوبه بود و بده بودن من رو آدم و عالم می دونستند . که نمی شد که آدم بده ی قصه با آدم خوبه یکی بشه . نمی شد آدم خوبه سهم آدم بده بشه …

سکوتم کلافه ش می کنه . کم نمیارم و لب هام رو دوخته نگه می دارم و امیر حسام از فرصتاستفاده می کنه و دو تا قهوه و کیک شکلاتی سفارش میده و من هنوز هم ساکتم .
هنوز هم نمی تونم بی خیال وسوسه ی پیدن سوال توی ذهنم بشم . کم میارم و می پرسم :
_ فقط برای همین من رو کشوندی اینجا ؟
پوزخند نمی زنه . برخلاف باربد . پوزخند توی دایره ی امیر حسام معنا نداره .
سر پایین می ندازه و نفس آه مانندش رو بیرون می فرسته . نگاهش رو از نگام می گیره و
دستاش رو توی هم گره می کنه :
_ می خواستم حضوری ازدواجت رو تبریک بگم و …
سرش رو بالا میاره :
_ و یه سوال بپرسم ازت …

منتظر نگاش می کنم و حواسم پی باربد می مونه . می تونم بفهمم چی می خواد بپرسه . می تونم بفهمم سوالش چیه . استرس مییرم به خاطر جوابی که یه سرش به اون وصله . که بهش ربط داره.
منتظر نگاش می کنم و نمی گم بپرس . نمی خوام بپرسه . نمی خوام بهش دروغ بگم . ولی امیرحسام بی خیال نمیشه و می پرسه _ نمی فهمم که چرا این آدم ، آدمی که می خوای باهاشزندگیت رو تقسیم کنی ، باربده … نمی فهمم چرا آدمیه که ازش متنفر بودی … که مسبب بدبختی
هات می دونستیش … که تو رو رسونده بود به افسردگی و ناامیدی … که به خاطرش حتی می
خواستی جون خودت رو از دست بدی … نمی فهمم صهبا عظیمی مهر .. تو برام روشنش کن …
برام توضیحش بده ..