ویلای متروکه | سارا ایزدی

نام_رمان#ویلای_متروکه

نویسنده:#سارا_ایزدی

ژانر:#ترسناک #تخیلی

خلاصه رمان ویلای متروکه :

دانلود رمان ویلای متروکه:ممکنه یه گربه ببینی، جن باشه!
یه سگ ببینی، اون هم جن باشه..!
می‌گن غذا نمی‌خورن؛ سایه می‌خورن..!

 

 قسمتی از متن رمان ویلای متروکه :

با تکون های شدیدی که به دستم می خورد چشامو باز کردم.چهره ی خندون سروش مقابلم بود.با گنگی بهش زول زدم دلیل این خنده هاشو نمی دونستم چیه!!

-سارا خانم مژده بده که رها جونت برگشت…

چییییییییییی…وای خدای من…خدایا شکرت…ممنونم ازت ممنونم منو جلوی ساغر سرافکنده نکردی…خدایا چجوری لطفت رو جبران کنم…ممنونم….

همه خوشحال بودن رویا دوست رها که از خوشحالی گریه می کرد کیانا هم مثل اینکه رفته بود شیرینی بخره…پدر رها هم رفته بود به مامانش این خبر خوبو بده….

وای خدا باورم نمیشه نمی تونم…نمی تونم درک کنم….خدایا باور نمیشم این لطفو در حقم کردی…خدایا…ممنونم…خدایا….

بلند شدم و به سمت اتاق رها به راه افتادم.

اون…اون نباید منو ببینه از پشت شیشه نگاهی بهش انداختم.بوسه ای براش فرستادم.به سمت سروش رفتم و روبهش گفتم:

-سروش بهتره بیرم

-نمی خواهی صبر کنی تا بهوش بیاد؟

-نه دوست ندارم منو ببینه

سروش سرش تکون داد و بدون گفتن چیزی از بیمارستان خارج شدیم…از بس گریه کردم چشام وا نمیشه…فقط خستم..نیاز به خواب دارم…

سروش-خب سارا جونی کجا بریم؟

-فقط خونه..بریم خون..ه

-حالت خوبه

-اوهوم..بریم خوابم میااااد..