وینستون آبی |هستی آریان

نام_رمان#وینستون_آبی

نویسنده:#هستی_آریان

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان وینستون آبی:

دانلود رمان وینستون آبی:دوتا عاشق که به دلایلی از هم جدا میشن و بعد از دو سال با هم رو به رو میشن! کجا؟ بدترین جای ممکن ؛ جایی که احسان داره آخرین نفساشو میکشه و دنیز با برگشتنش میشه نفس دوبارش… دنیز بخاطر علاقه ای که به احسان داره پاش میمونه و اما احسان که از زندگی دوباره ناامیده و خودشو از دست رفته میدونه اونو هربار بخاطر زندگی خودش پس میزنه…

 قسمتی از متن رمان وینستون آبی:

یز-چی شده؟حالش خوبه؟
آرام سری تکان داد و گفت :
آرام-نه چیزیش نیست یه سردرده میبرمش دکتر خوب میشه ، حالا حرف میزنیم فعلا برم…
دنیز زیر لب باشه ای گفت و تا دم در بدرقه اش کرد…
آرام که رفت حوله ی احسان را برداشت و روی کاناپه نشست…
حالش اصلا خوب نبود ، آنقدری درد داشت که دلش میخواست مثل بچه ها گریه کند!
صدای باز شدن در حمام را که شنید سمتش رفت و سر به زیر حوله را از لای در دستش داد…
احسان که از حمام بیرون آمد همه ی پرده ها را کشید و شوفاژ را زیاد کرد و خواست از اتاق بیرون برود که چشمش به زخم
های تن احسان افتاد و دلش ریخت…
زیر لب گفت :
دنیز- چند دقیقه بشین زخماتو ضدعفونی کنم…
و از اتاق بیرون رفت…
بتادین و گاز و پنبه را برداشت و به اتاق خوابشان برگشت…
احسان گوشه ی تخت نشسته بود…
کنارش زانو زد و مشغول ضدعفونی و بستن زخم هایش شد…
دیدن آن زخم ها بی طاقتش میکرد ، دلش را ریش ریش میکردند اما چاره چه بود؟
به دستش که رسید تاب نیاورد و دستش را میان دستانش فشرد…
اشک از گوشه ی چشمش جاری شد ، احسان هم که متوجهش شده بود طاقت نیاورد و بغلش کرد…
دنیز متوجه داغ بودنش شد ، دستش را روی پیشانی اش گذاشت و فهمید که تب دارد…
با چشمانی که هنوز هم از دیدن چشم های احسان هراس داشتند نگران گفت :
دنیز-تب داری باید بریم دکتر…
احسان که از صبح زیر باران سر درخت های بیابان داد و هوار راه انداخته بود و از چند ساعت پیش گلو درد بدی داشت گفت :
احسان-چیزیم نیست…
دنیز با ناراحتی جواب داد :
دنیز-لج نکن…
و خواست سمت کمد لباس های احسان برود که دستش را کشید…
احسان-دکتر لازم نیست ، حرف گوش کن!
لب ورچید و آهی کشید…
دنیز-باشه پس استراحت کن منم میرم واست سوپ درست کنم…
احسان سرش را تکان داد و در دلش هزار بار فدای لب و دهن کج و کوله اش شد!
پتو را روی احسان کشید و سمت آشپزخانه رفت ، سوپی بار گذاشت و مشغول گرفتن آب پرتقال شد…
قرص مسکنی کنارشان گذاشت و سمت اتاق رفت…
احسان بیحیال تر از قبل شده بود ، بروز نمیداد اما حالش خوب نبود…
دنیز با دیدنش بغضش گرفت ، سمتش رفت و سینی میان دستش را روی عسلی کنار تخت گذاشت و آرام صدایش زد…
احسان چشم باز کرد و به دنیز خیره شد ، دنیز دستش را پشت احسان گذاشت و گفت :
دنیز-پاشو یچیزی بخور دوباره بخواب…
احسان که مثل بچه ها از رفتارهای از نظر خودش سرد دنیز دلش گرفته بود گفت :
احسان-دوستم داری؟
دنیز دلش لرزید ، روی هر چیزی که در طول این بیست و چهار ساعت اتفاق افتاده بود خط کشید و گفت :
دنیز-چرا نداشته باشم دورت بگردم؟
احسان پتو را بالا تر کشید ، معلوم بود که لرز دارد ، دنیز از جایش بلند شد ، شوفاژ را زیاد کرد و سویشرت احسان را برداشت
و روی شانه هایش انداخت…
کنارش نشست و گفت :
دنیز-سوپتو بخور که باید بریم دکتر…
احسان چیزی نگفت ، میدانست که از پس دنیز برنمی آید ، پس فعلا حرفی نمیزد…
دنیز قاشق میان انگشتانش را از سوپ پر کرد و سمت لبهای احسان کشید…