پایگاه ویژه | سارا هاشمی

نام رمان:#پایگاه_ویژه

نویسنده: سارا هاشمی

ژانر:#عاشقانه #پلیسی

خلاصه رمان پایگاه ویژه:

رمان پایگاه ویژه، در اصل یه مرکز خاص در اداره ی پلیسه که بهشون پرونده های مشکل و گاهی حساس رو می دن. فرمانده ی پایگاه، سرگرد سهند بهنام هست که برای اینکه فرمانده این گروه متخصص بشه، آموزش های خاصی هم دیده .. بهترین افراد را هم کنارش جمع کردن تا بتونه کارشو به نحو احسنت انجام بده . 

سخن نویسنده:

سلام ، قبل از هر صحبتی، باید یه توضیح ضروری رو بنویسم . این داستان نه فانتزیه، نه واقعیت. توی کشور ما اصلا نه چنین جایی وجود داره و نه پلیس و قانون ِ توی داستان با پلیس و قانون ما همخونی داره . من دوست داشتم پرونده ها رو توی چنین جایی با کمک افراد پایگاه ویژه حل کنم. پس خواهش می کنم اگر خیلی واقع گرا هستین توی این مورد، نخونین. یا این جور حساب کنید که اینجا ایران نیست. یه کشوریه توی ذهن من که شبیه ایران خودمونه فقط! اسامی و مکانا مثلا .. دوستان می شناسن که فانتزی نویس نیستم. کلیت این داستان، برای چندین سال پیشه و منم دوست داشتم با همون روال ادامه بدم.  با آگاهی می نویسم. دوست نداشتم اما پلیسم شبیه پلیس سریالای تلویزیونی باشه.

 

قسمتی از متن رمان پایگاه ویژه:

مثل دفعه ی قبل با آرامش اما این بار بلندتر گفت: یکی دیگه رو دوست داشتم. نمی خواستمش… 

 یعنی چی؟ یعنی به خاطر یکی دیگه…. ؟ آره ..

نیما باز گیج شده بود. نمی توانست جملات را حلاجی کند. دستش را روی بازویش گذاشت وکمی به سمت خودش برگرداند:

– واستا ببینم .. سهند تو به خاطر یکی دیگه نامزدی تو بهم زدی؟ چرا آخه؟ یعنی … 

سهند به دیوار زل زده بود. از حالت صورتش نمی توانست نیما حدس بزند چه قدر حرفش واقعیت دارد. اما آرامشش برایش عجیب بود. 

– سهند؟! خب باشه .. اصلا یکی دیگه! اون یکی دیگه کجاست؟ یعنی خب وقتی این قدر دوستش داشتی که به خاطرش نامزدیتو بهم زدی و قلب یکی رو شکستی. قولتو زیر پات گذاشتی .. باید حتما دلیلت محکم باشه دیگه! اون دلیلت کو پس؟

نیما نمی دانست با حرفهایش چه آتشی به جان سهند می اندازد. که چه قدر قلبش آتش می گیرد با هر کلمه و خاکستر می شود.

احساس ناامیدی همیشگی سراغش آمده بود. همان حسی که آن روز صبح، وقتی توی بیمارستان به هوش آمد. وقتی فهمید هنوز زنده است. 

– نیما برو خواهش می کنم. برای امروزم کافی بود. 

– هیچ جا نمی رم . بهت گفتم . اگر می خواستم برم تا حالا رفته بودم. به خاطر کی؟ برام مهمه بدونم. من دنبال اون دختر رفتم چون وقتی ماجرا رو فهمیدم؛ حس کردم به خاطر اونه که سراغ هیچ زنی نمی ری. خب مسخره ست تو با این سنت .. 

نمی خواست نیما ادامه بدهد. باید تمام می کرد. بلند شد و نشست. نیما کمی خودش را عقب کشید. هنوز گردنش درد می کرد!