پروانه ی من |خورشیدک

نام_رمان#پروانه_ی_من

نویسنده:#خورشیدک

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان پروانه ی من:

دانلود رمان پروانه ی من:رمان همونطور که از اسمش پیداست ، روایت کننده ی زندگی دختری به اسم “پروانه” است.
پروانه ی من، برگرفته شده از سرگذشت های واقعی و زندگی های تلخ و شیرینی که توی جامعه ی ما ، همیشه در جریانه!

 قسمتی از متن رمان پروانه ی من:

ابا که انگار خیالش راحت شده بود که من خوبم،نفسش رو فوت می کنه بیرون و می گه:نگفتی نظرت رو دخترم؟!

-بابا جونم؟اخه من برم…دوباره شما تنها میشین.من دلم راضی به تنها بودن شما نیست.وقتی هم که من نیستم خودتون رو توی کار و اون شرکت بزرگ غرق می کنید.

هر بار که توی این یه سال بهتون سر زدم لاغرتر از دفعه قبل شدید.

برمی گردم سمتش و به چشمهاش که عجیب مهربون شده نگاه می کنم و با لحنی که کمی توش تهدید هم مخلوط شده میگم:نگید نه

..که ناراحت میشم.

کمی بلند تر از معمول می خنده و می گه:من تسلیمم دختر جان.به هر حال من دوست دارم توی این پروژه بزرگ شرکت کنی.خودت می دونی که لیاقت این پروژه ی سنگین رو داری.

و خودت هم دیدی که صدربزرگ چقدر از کار مسیح تعریف می کرد و می گفت که چه هتلی از اب در اومده!من وقتی بهش گفتم که توی یکی از بهترین دانشگاه ها مدرکت رو گرفتی رضایت رو همون موقع توی چشمهاش دیدم.

حیفه که این طراحیه داخلی رو بدن دست یکی دیگه!این یه برگ برندست.

توام که همیشه منتظر یه همچین موقعیت هایی بودی!می تونی از شرکت پویان هم کمک بگیری.من

،خودم هم که همیشه حامیت بودم که توی راه و رشته ای که چندین سال وقتت و گذاشتی،انرژیت رو صرف کنی ، ولی چرا این همه دو دلی خدا عالمه!

لبخندی میزنم و می گم:چشم..حالا که شما راضی هستین.منم به نحو بهتری فکرام و می کنم و فردا شب خبر قطعیه تصمیم رو به مهندس میگم.

لبخند روی لب بابا رو می بینم و در ارامش بیشتری کنارش قدم بر میدارم.

نیم ساعتی رو به قدم زدن و گپ زدن های دخترانه و پدرانه می گذرونیم.نزدیک ماشین که میشیم،بابا توقف می کنه.

برمی گردم سمتش و می گم:چی شد بابا جون؟حتما خسته شدین اره؟!

اثری از لبخند روی صورتش نیست.سری تکان می ده و می گه:نه…نه دخترم.چیزی نیست.

روشن کن که بریم خونه و سوئچ رو می اندازه طرفم.با لبخند سوئیچ رو توی هوا می قاپم و پشت رل ماشین قرار می گیرم، و به سمت خونه حرکت می کنم.

توی ماشین از سکوت ناگهانیه بابا متعجب میشم.برمی گردم سمتش.بد جوری توی خودش بود.

-بابایی…چیزی شده؟!

با حواس پرتی برمی گرده سمتم و میگه:چی؟!

لبخندی میزنم و می گم:گفتم چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟

متوجه میشم که سعی می کنه لبخند بزنه ولی زیاد موفق نیست.اروم می گه:نه دخترم..

دنبال حرف رو نمی گیرم.به خودم تلقین می کنم که شاید یاد خاطره ای قدیمی افتاد که یهو این حالت بهش دست داد.

تا رسیدن جلوی در خونه،میزارم توی حال خودش باشه.

در رو با ریموت باز می کنم .ماشین رو پارک می کنم و تا میخوام پیاده بشم بابا صدام میزنه!

می چرخم سمتش.

-جانم بابا؟

انگار توی گفتن حرفی دو دله!شک و تردید از توی چشمهاش فوران می کنه.از توی نگاهش می شه به راحتی تردیدش رو خوند.

ولی زیاد منتظرم نمیذاره!

بریده بریده صحبت می کنه…

-اون…اونو..دیدیش امشب؟!

برای لحظه ای ته دلم خالی میشه.

فکر میکردم بابا امشب حتی اشاره ای هم به این موضوع نمی کنه،ولی مثل اینکه زیاد بهش سخت گذشته بود.

واقعا هم روبرو شدن با نامردی که ،دخترت رو مثل یه تیکه زباله، یک طرف دیگه پرت کرده بود واقعا درد آور بود.

سرم رو که پایین انداخته بودم ،بلند می کنم و توی چشمهای بابا با اطمینان می گم:

-بابا جونم.اونی که شما می گین..برای من مرده!مُــرده!پس بیاین و…شما هم بهش فکر نکنین.من از گذشته فقط شما رو یادمه و مامان خدابیامرز!

وبا چشمکی که بهش میزنم ، بیشتر از این کنارش نمی مونم.

وارد اتاق خواب که میشم