رمان پشت یک دیوار سنگی | آرام رضایی

نام_رمان: #پشت_یک_دیوار_سنگی

نویسنده:#آرام_رضایی

ژانر: #عاشقانه #طنز #کلکلی

خلاصه رمان پشت یک دیوار سنگی:

یه داستان از یه زندگی، شایدم ۲ تا. آشنا برای بعضیها و غریبه و مجهول برای یه عده دیگه. کسایی که شاید دیده باشیم و شایدم نه.
یه دختر و یه پسر که به دنیا اومدن و ساخته شدن برای زندگی مجردی و تنهایی. هیچ رقمه شکل و رفتارشون به مسئولیت و تعهد و … نمی خوره. زندگیهای مستقل با عقاید و رفتارهای خاص خودشون که شاید برای بعضیها قابل قبول نباشه.
حالا تصور کنید این دوتا آدم سر راه هم قرار بگیرن. چه جوری با هم کنار میان ؟؟؟؟..پایان خوش..

قسمتی از متن رمان :

کوهیار همون جور که نگاهش به جلو بود پاهام و گرفت بین دستهاش.سرم و صاف کردم ببینم چی کار داره میکنه.
آروم با دستهاش ساق پام و فشار داد نرم  رفت سمت مچ و یکم ماساژ داد رفت رو انگشتهام و….
هنوز چشمش به تلویزیون بود.با هرفشاری که به انگشتهای له شدم میاورد انگار خستگی و از تو پام میکشید بیرون.
 چشماهم خمار شد.بدنم سر شد.یه حس لذت بخشی داشتم که نگو.کلا ماساژ همه جوره دوست داشتم و خمارم میکرد.حس تهی شدن بهم دست میدداد.
خوابم گرفته بود.چشهام رو هم افتاد.
دستی به صورتم کشیدم.دستم که پایین اومد افتاد رو زمین.باترس چشمهام و باز کردم.خیرن شدم به رو به روم.به کوهیاری که خیره شده بود به جلو و یه دستشم زیر چونه اش بود.سرم و برگردوندم.
یه اهنگی داشت از تلویزیون پخش میشد و کوهیارم عجیب رفته بود تو بحرش.
چقدر گذشته؟دستم و بالا اوردم به ساعتم نگاه کردم.دوساعتی گذشته بود.وای ینی من خوابم برد؟ چقدر زشت.بیچاره کوهیار.یعنی تمام این مدت اینجوری نشسته بود؟؟طفلی…
اروم سعی کردم از جام بلند بشم و بشینم.پاهام و جمع کردم که کوهیار یه تکونی خورد.