پلاک پنهان | فاطمه امیری

نام_رمان: #پلاک_پنهان 

نویسنده: فاطمه_امیری

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان پلاک پنهان :

سمانه دختری مهربان و فعال در عرصه های فرهنگی سیاسی دانشگاه به دلیل رابطه فامیلی با یکی از مردان خانواده هدف انتقام گروه خلافکاری می شود،این سبب می شود که در انتخابات اتفاقی دور از انتظار برایش اتفاق بیفتد.

 

قسمتی از متن رمان پلاک پنهان :

کمیل با دیدن امیرعلی اسلحه اش را پایین آورد و بقیه چیزها را به آن ها سپرد،او فقط میخواست کمی حواسشان را پرت کند که نه به پیرمرد آسیبی برسانند و نیروبرسد.
کمیل با یادآوری سمانه سریع به عقب برگشت و به سمت سمانه که زیر باران لرزان با ترس و چشمانی سرخ از اشک به او خیره شده بود قدم برداشت.
کمیل روبه روی سمانه ایستاد،سمانه نگاه گریانش را به چشمان به رنگ شب کمیل دوخت و با بغض گفت: کمیل
کمیل فرصتی به ادامه صحبتش نداد و سر سمانه را در آغوش گرفت ،و همین بهانه ای شد برای سمانه که صدای هق هق اش قلب کمیل را برای هزارمین بار به دردبیاورد.
کمیل سعی می کرد او را آرام کند ،زیر گوشش آرام زمزمه کرد:
آروم باش عزیز دلم ،همه چیز تموم شد،آروم باش
سمانه از اوفاصله گرفت و گفت:
کمیل بازوت زخمی شد
کمیل نگاه کوتاهی به بازوی زخمی اش انداخت و گفت:
نگران نباش چیزی نیست، زخمش سطحیه،الانم برو تو ماشین همه لباسات خیسشدند
سمانه دستانش را محکم در دست گرفت و گفت: نه نه من نمیرم

سمانه خانمی اتفاقی نمیفته من فقط به امیرعلی گزارش بدم بعد میریم خونه
او را به سمت ماشین برد و بعد از اینکه سمانه سوار شد لبخندی به نگاه نگرانش زد و
به سمت امیرعلی رفت…