رمان چشمان عاشقم را ببین | س.شب

نام_رمان: #چشمان_عاشقم_را_ببین

نویسنده:#س.شب


ژانر: #عاشقانه 

خلاصه رمان چشمان عاشقم را ببین

 درباره ی دختری که عاشق میشه، عاشق کسی که حق نداره عاشقش بشه. یک عشق ممنوع و منتظر میشه به امید اینکه معشوق چشمان عاشقش رو ببینه. 

 قسمتی از متن رمان:

سیاوش بوق میزد.
-من میرم خدا حافظ….
سوار ماشین شدم سیاوش عصبانی بود.
-بد اخالق ،دیونه..
بهش نگاه کردم حواسش به جلو بود یک لحظه برگشت سمتم.
-چیه؟
-هیچی..
-نمی تونی چند دقیقه درد سر درست نکنی…
-من کاری نکردم..
-پس برای چی داشت بهت شماره میداد.
-من چه میدونم.
-حتما یک کاری کردی..
-اره من همیشه از نظر تو مقصرم پس بهتره بحث نکنیم.چون فایده نداره..
به راهش ادامه داد حرفی نزد.
به خونه رسیدیم رفتم تو..
سیاوشم رفت باال تو اتاقش.
-زهرا خانم عمو نیست.
-با من کاری نداشتنه با فروغ خانم رفتن خونه ی عمه شون.
-به من چیزی نگفتن..
-لعنتی میخواست منو بکشونه خونه..
رفتم باال..
در زدم جواب نداد

درو باز کردم رفتم تو.
-کجایی..
از حموم امد بیرون یک حوله دور خودش پیچیده بود.
چشمامو بستم. رومو ازش برگردوندم.
-عمو خونه نیست چرا دروغ گفتی.
-دلم خواست .چون حقت بود ..
-دیونه ی روانی…
-حاال چرا روتو برگردوندی..نگو که تا حاال هیچ مردی رو این جوری ندیدی..
-چرا اتفاقا زیاد دیدم ولی دلم نمیخواد تو رو ببینم.
-چرا ازم میترسی .
-چرا باید ازت بترسم.
-پس برگرد..
دستامو مشت کردم.قلبم بازم میزد.
برگشتم ..اروم چشمامو باز کردم.
لباساشو پوشیده بود.
نفس حبس شدمو رها کردم.
-اگه کاری نداری بروبیرون میخوام حاضر شم برم مهمونی.
-امیدوارم تو مهمونی بهت بد بگذره…
-اتفا قا خیلی قراره بهم خوش بگذره..
-به درک..
رفتم تو اتاقم کیفمو پرت کردم رو تخت.
-چرا اذیتم میکنی مگه من چکارت کردم.
لباسامو عوض کردم…