گناهکار| فرشته تات شهدوست

نام_رمان: #گناهکار

نویسنده:فرشته_تات_شهدوست
ژانر: #عاشقانه  #انتقامی

خلاصه رمان گناهکار:                                                                                                       دانلود رمان گناهکار

گناهکارِ قصه ی ما یه مردِ..آرشام..مردی که به ظاهر خودش رو گناهکار نمی دونه..ولی.. 
حِرفه ش چیه؟..زورگیری؟!..باج گیری؟!..کلاهبرداری؟!..یا.. 
گناهش خلافه یا خلافش گناه؟..شاید هم هر دو.. 
گناهکارِ قصه ی ما دل داره؟!..وجدان داره؟!..من که میگم داره..ولی اگر دل داره و وجدان حالیشه پس چرا شد گناهکار؟!!.. 
چی شد که آرشام این مسیر رو تو زندگیش انتخاب کرد و تهش رسید به اینجا که این اسم شد لقبش؟!لقبی که خودش به خودش داد ولی کسی جرات نداشت اونو گناهکار بخونه.. 

قسمتی از رمان گناهکار :

خدمتکار شایان به استقبالم اومد..مثل همیشه رسمی جلوم ایستاد..-اقای شایان توی اتاقشون هستند؟..

–بله آقا..منتظر بودند تا شما تشریف بیارید.. بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفتم..اتاق شایان درست سمت راست بود.. صدای قدم هام انعکاس عجیبی رو به سالن و فضای اطراف بخشیده بود.. پشت در ایستادم..تقه ای زدم..صداش رو شنیدم..جدی..مثل همیشه..

–بیا تو.. به محض ورودم به اتاق نگاهی به اطراف انداختم.. –خوش اومدی پسر.. یه قدم به داخل برداشتم..نگاهم به رو به رو بود..میز بزرگی که انتهای اتاق قرار داشت..و یک صندلی بزرگ که پشت به من بود.. با یک چرخش به طرفم برگشت..

حتی ژستش هم مثل همیشه بود..خسته کننده.. روی صندلی لم داده بود..ابروهاش و جمع کرد..پک عمیقی به سیگارش زد..سر سیگار روشن شد..سرخ و اتشین..و طولی نکشید که خاکستر شد.. به حالت خاصی اون رو با حرص تو جا سیگاریِ کریستال خاموش کرد.. –به موقع اومدی..بیا جلوتر.. چند لحظه که تو چشماش زل زدم قدمی به جلو برداشتم..

رو به روش ایستادم..مثل خودش سرد نگاه کردم.. جدی و خشک گفتم :ظاهرا باهام کار مهمی داشتی.. می دونست عادت ندارم موقع شنیدن حرف های طرف مقابلم بنشینم..برای همین تعارف به نشستن نکرد..

با تموم علایق و خصلت های من اشنا بود..جای تعجب نداشت….یک عمر اون استادم بود و من شاگرد..ولی حالا..اینی که رو به روش ایستاده بود به راحتی همه رو درس می داد.. ولی شایان رذالتی تو وجودش داشت که این همه سال با تموم تلاشی که کردم نتونستم به پای اون برسم..بی بند و باری که تو وجودش داشت من ازش فراری بودم.. یه پاکت سفید گذاشت رو میز..به طرفم هُل داد.. –بردار..تموم اطلاعات داخلش هست..مثل همیشه..اینبار هم باید کارت و درست انجام بدی..فقط ۱ ماه فرصت داری.. سرم و تکون دادم و بدون هیچ حرف اضافه ای جوابش رو دادم: فهمیدم.. سکوت کرد..پاکت و از روی میز برداشتم واز اتاق بیرون رفتم .. هر کس این اجازه رو نداشت که اینطور سرسختانه در مقابل شایان بایسته .. اما خب.. منم هر کس نبودم..