رمان سنگ سیاه (جلد دوم)| مرضیه یگانه – لینک دانلود با فرمت اندروید،pdf،ایفون

سنگ سیاه (جلد دوم)| مرضیه یگانه

نام_رمان: #سنگ_سیاه (جلد دوم)

نویسنده:مرضیه_یگانه
ژانر: #عاشقانه #پلیسی

خلاصه رمان سنگ سیاه ۲:                                                                        دانلود رمان سنگ سیاه ۲

در جلد یک رسیدیم به اینکه سوگل با نوشتن نامه ای کیان را رها میکنه. کیان بعد از رفتن سوگل مدتی با غم این عشق سر میکنه تا اینکه در ماموریت جدیدش به طور اتفاقی با کسی مواجه میشه که بسیار شبیه سوگله و ادعا میکنه که خواهر دو قلوی اونه….
اما اینکه سوگل کجاست و آیا خانواده ای داره یا لعیا خواهر اون هست یا نه رو در این جلد دنبال کنند …

قسمتی از رمان سنگ سیاه ۲:

صدای سوگل بود و جواب سوال من . لبخند نیش دار لعیا آزارم می داد ولی بی اعتنا به آن لبخند گوشم به صدای سوگل بود .

من به خودش هم گفتم ما به درد هم نمی خوریم اصلا برام مخم نیست که میخواد ازدواج کنه یا نه چون بین مت همه چی تموم شده .

ویس به پایان رسیده بود و سر بلند کردم سمت لعیا هنوز نیش لبخندش آزارم می داد که با اخم گفتم :

بهش چی گفتی؟

چیزی نگفتم همون سوالی که فرمودیئ رو پرسیدم 

پس چرا گفت واسش مهم نیست من ازدواج کنم یا نه؟

بهش در مورد ازدواج من حرفی زدید؟

دست دراز کرد تا گوشی اش را از من بگیرد که عصبی گفتم 

پس بهش گفتی

فرقی میکنه؟ نشنیدید چی گفت همه چی تموم شده..

خشم نگاهم را به جونش انداختم . موبایلش را محکم زدم کف دستش نشست پشت میز ش و باز با همان لحن کنایه دار مایه ی عذاب من شد 

جناب اشراقی به کارتون برسید تمام فکر و ذهن شما شده سوگل

چرا نشه ؟نامزدم بوده دوسش داشتم

خندید بلند و عصبی بعد در حالیکه دستش را در هوا تکان میداد گفت:وای عشق از اون عشق های تخیلی بسه شما هنوز نمی دونید چرا رفته..انوقت ادعا میکنید دوسش داشتید…

  جلد اول رمان سنگ سیاه 

دانلود رمان سنگ سیاه | مرضیه یگانه – لینک دانلود با فرمت اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان سنگ سیاه | مرضیه یگانه

نام_رمان: #سنگ_سیاه

نویسنده:مرضیه_یگانه
ژانر: #عاشقانه #پلیسی

خلاصه رمان سنگ سیاه:                                                                                    دانلود رمان سنگ سیاه

روایت عاشقانه و پلیسی از کیان بهراد
که در یک ماموریت ویژه با دختر صاحب سوری ، خلافکاری که در دو عملیات قبل از مرگش ، با پلیس همکاری کرد ، همکار میشه … و اتفاقاتی دنباله دار این دو قطب متضاد را به سمت هم میکشه اما…

قسمتی از متن رمان سنگ سیاه:

پیامکی از سوی فروغی مبنی بر اینکه به خانه عملیات برویم نیامد. به همین دلیل مجبور شدم خانم سوری را به منزلش برسانم.

در طول راه هر دو ساکت بودیم . من هنوز از رفتارش عصبی بودم و او درگی پاهایش بودکه کفش های پاشنه بلندش زخمشان کرده بود.

جلوی در خانه اشان که رسیدیم گفتم :فردا صبح تشریف بیارید ،خانه ی ..

که هنوز حرفم را تمتم نکرده گفت: بله می دونم

و از ماشین پیاده شد و گفت:یه نصحیت بهتون میکنم جناب بهراد هر کسی برای خودش شخصیتی داره

بهتره کسی رو مسخره نکنید و به همه احترام بذارید چون دنیا مثل یه توپ گرد می مونه که می چرخه و یه روزی هم بقیه شمارو مسخره می کنند.

جواب اینکه آن وقت شب او را درب منزلش رساندم این بود ؟

که مرا اینگونه مسخره کند ؟ تازه این من بودم که باید عصبی میشدم با آن اراجیفی که در منزل مهندس تحویلم داد.

خودم را لعنت کردم که چرا او را رساندن تا همچین حرفی به من بزند.

آنقدر خسته بودم که وقتی برگشتم به منزل شروین صباحی که نقش خودم در عملیات بود.

حوصله ام نکشید که به خانه

برگردم و وقتی ماشین را درون پارکینگ جا دادم به داخل رفتم و یکی از اتاق های خواب طبقه پایین را انتخاب کردم.

با همان لباس روی تخت افتادم .یه چرت نیم ساعته باعث شد تا کمی سرحال وم و برای خوابیدن لباس هایم را درنیاورم.….

 

دانلود رمان مات | مرضیه یگانه – لینک دانلود با فرمت اندروید،pdf،ایفون

 مات | مرضیه یگانه

نام_رمان: #مات

نویسنده:مرضیه_یگانه
ژانر: #عاشقانه #معمایی

خلاصه رمان مات:                                                                                 (دانلود رمان مات)

مهناز زنی که شوهرش بهروز ،عاشقانه دوستش دارد… اما با مردی آشنا میشود که زندگیش دست خوش تغییراتی میشود .

قسمتی از رمان مات:

دانلود رمان مات

بغض گلویم را گرفته بود .یواشکی به چهره اش نگاهی انداختم .

اخم های محکمش مرا میترساند،ولی دوستش داشتم .حتی با همان اخم هایی که برای من نا آشنا بود.

هیچ وقت با اخمی به آن محمکمی ندیده بودمش .چرا؟ چرا وانمود میکرد که عوض شده است ؟!

چه چیزی در وجود او عوض شده بود جز غرور و غیرتی که خودم باعث شکست اش شده بودم.باید جبران میکردم.گذشته ای که خودم لگد مالش کردم را.

امضای هر دویمان پای برگه ص*ی*غ*ه* ی محرمیت نشست و بعد از محضر بیرون آمدیم حتی به رو نیاورد که همراهش هستم .

جلوتر از من به راه افتاد اما پایین پله های محضر ایستاد. به او رسیدم که بدون آنکه نگاهم کند گفت:

حواست باشه…اگه کسی چیزی بفهمه ،همه چی تمومه.

سکوت کرم .حتی اه کشیدن هم برای من زیادی بود .خودم کردم که لعنت بر خودم باد !

بعد بی خداحافظی از خیابان گذشت و رفت سمت ماشینش و سوار شد و رفت .

حتی به خودش زحمت نداد مرا تا خیابان اصلی برساند. من ماندم و سنگینی برگه محرمیتمان که داشت ذره ذره خاطرات گذشته ام را گوشزد میکرد.

خودم همه چیز را خراب کرده بودم و میخواستم از اول بسازم و امید داشتم باز مثل قبل شود ولی این هم توهمی بیش نبود .

هر ساختمانی که خراب شد دیگر مثل قبل ساخته نشد .

به روز شد جدید شد عوض شد و حالا زندگی من همین طور شده بود .

من بالای سر مخروبه های خاطراتم داشتم به اشتباهاتم فکر میکردم و میخواستم که دوباره بسازم همه چیز را .

ولی حتی با این ساختن هم مثل قبل نمیشد .

زمان رفته بود ،خاطرات تلخ مانده بود و حتی اگر همه چیز دوباره از اول شکل میگرفت ،زهر خاطرات دوا نمیشد و دوایی نداشت….

بیشتر بخوانید …

دانلود رمان مجنون تو |پریناز بشیری – لینک دانلود با فرمت اندروید و pdf

مجنون تو |پریناز بشیری 

نام_رمان: #مجنون_تو

نویسنده:پریناز_بشیری 
ژانر: #عاشقانه 

خلاصه رمان  مجنون تو :        

امیر هنوزم همون امیره… همونقدر پسری که واژه های مردونگی تو وجودش برای خیلیا تعریف شدس.. پسری که توی جلد یک دل داد و سال ها دلدادگی کرد با کسی که زن برادرش بود ولی حقش از این زندگی نبود …حالا سه چهار سال گذشته … زندگی خوب بلده به بازی بگیره آدمارو و ازشون یه بازیگر قهار بسازه ..اینبارم امیر نقش اول بازی که سرنوشت سناریوشو نوشته و روزگار بازیگردانشه و امیر فقز قراره بازی کنه و بازیگر باشه… ۹هستی ..نازنین ..نیاز…ایمر …آریا …هر کدوم تو مجنون تو رقیب همن بی اینکه میلی به رقابت داشته باشندد…

قسمتی از متن رمان مجنون تو :

امروز ظرفیتش تکمیل شده بود ،از هر کس و ناکسی حرف شنیده بود …بس بود برا امروز…

بس بود واسه شنیدن چرت و پرتای این جماعت خود معصوم پندار!

گوشیشو از جیبش درآورد و هندزفریشو انداخت توش گوشش..دیگه صدای این آذمام داشت آزارش میداد

گلدونه های اطلسی

حس غریب بی کسی

تو چادر سیاه شب

پر میشم از دلواپسی

دلم..دلم ..

دلم گرفته از خودم

اسیر دست غم شدم

شدم غریب قصه خودم

کیفش از پشت کشیده شد و قدماش شل شد …پاشنه کفشش سر خورد و سریع چرخید امیر با اخم دست برد سمت هندزفری و

از گوشش بیرون کشید

-دو ساعته دارم صدات میکنم

با تعجب نگاه امیر کرد

_تو؟؟؟؟ اینجا..

نگاهی به اطرافش کرد ..هنوز تو محله قدیمی شون بود…

اخماشو کشید تو هم

_تعقیبم میکردی؟

امیر بیخیال شونه بالا انداخت

_فکر کن آره ..که چی مثلا ؟

کیف دخترو گرفت و کشید سمت ماشینش..هستی دسته کیفشو با احتیاط ولی محکم کشید

_هی ول کن …میخوای این یکیم به روز اون یکی بندازس

عینکشو گذاشت روی موهاشو نگاهی به دست خودشو دختره انداخت که چفت کیف شده بود..

_سوار شو کارت دارم

این بار طاقت نیاورد و با کف دستش کوبید به سینه امیر…

دانلود رمان حس معکوس |پریناز بشیری – اندروید ،ایفون، pdf

حس معکوس|پریناز بشیری 

نام_رمان: #حس_معکوس

نویسنده:پریناز_بشیری 
ژانر: #عاشقانه 

خلاصه رمان حس معکوس:          

گاهی یه اشتباه اونقد کوچیکه که با یه ببخشید حل میشه و گاهی انقد بزرگ که شاید صد ببخشیدم نتونه حلش کنه ….عشق برای بعضیا یه اشتباهه و از نظر بعضیا یه گناه وگاهی تنها یک اشتباه یعنی اشتباه آخر
دختری که تو یه خانواده متعصب بزرگ شده و یاد گرفته دختر بی راهه بره مرگ کمترین مجازاتشه …دختری که یک عمر اشتباه نکرد ولی…حس معکوس 

روایت آدمای دور بر ماست …گاهی وقتا یع رابطه غلط شروع میشه .

دوستی دخترو پسر..رابطشون باهم ..هیچ وقت نمیشه گفت شروع یه مسئله با راه حل غلط ممکنه جواب غلطی بده این رمان داستان متفاوتی از یک دوستی…از یک عشق یکطرفه که بایانش ناپیداس…داستان مابین جدال عشق و هوس ،عقاید و سنت ها ،خیانت و وفاداری ،عقل و احساس….

قسمتی از رمان حس معکوس:

دنده غقب گرفت و دور زد .برگشت سمت دانشگاه ماشینو جلوی دانشگاه نگه داشت نیاز پیاده شد تا رو باز کرد از آینه چشمش خورد به پارسا با دیدن نیاز که از ماشین اریا پیاده شد از شدت حرص و عصبانیت سرخ شد و دیدن این قیافه چقد به مراج آریا خوش اومد سریع درو باز کرد و با صدایی رسا گفت:نیاز به امیر بگو من اینجا منتظرشم .

نیاز گیج زل زده بود بهش میدونست این پسره یه مرگیش هست اما چه مرگیش هست و نمیدونست.

بی حرف فقط سر تکون داد و راه افتاد سمت پارسا .

آریا نشست تو ماشینشو درو بست از آینه چشمش زوم بو روشون و لبخند از لبش کنار نمیرفت به امیر اس زد که تو ماشین منتظره.

دستشو گذشات کنار پنجره ماشینو گوشیشو تو دستش چرخوند با صدای بسته شدن در سرشو چررخوند .

امیر با زحمت نشست تو ماشین و شروع کر به غرغر

-کجا دودر کردی در رفتی نمیگی من با این پای علیل و ذلیلیم چطوری تا اینجا بیام .

دانلود رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا | هلن سادات – با فرمت،pdf

نژلا فرشته ای با چشمان زیبا | هلن سادات

نام_رمان: #نژلا فرشته ای با چشمان زیبا 

نویسنده: #هلن_سادات
ژانر: #عاشقانه 

خلاصه رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا :                             

 داستان درباره دختریه که توی یه خانواده متعصب بزرگ شده و مورد بی مهری و آزارهای

روحی و جسمی زیادی قرار گرفته . به خاطر یه لجبازی خانوادگی به یه ازدواج اجباری

تن میده و با اینکه با تموم وجود سعی میکنه و برای ساختن زندگیش از جون مایه میزاره

اما به جایی میرسه که همه چیزو رها میکنه و به عشق قدیمیش پناه میبره و خودشو

به تقدیر میسپاره .

درست از جایی که سعی میکنه خودخواه باشه درهای زندگی به

روش باز میشن و بوی خوشبختی رو حس میکنه .

قسمتی از رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا:

در حالی که تمام تلاشمو میکنم که به خاطر حرصی که از دست علیرضا میخورم موهای آوینا رو نکشم زیر لب میگم : بعدشم میخوام برم حرم . 
نگاهش میکنم .

فقط پلک میزنه . این یعنی برو هر غلطی دلت میخواد بکن فقط دور و بر من نباش ! سریع آماده میشم و چادرمو توی کیف دستیم میزارم .

برای آوینا یه بطری آب کوچیک و یه بسته بسکویت هم برمیدارم و با هم به آخرین طبقه هتل که رستورانش هست میریم تا اولین وعده غذاییمون توی مشهد رو بخوریم . 
بوی عطر چادر مستم کرده . دست های کوچولوی آوینا توی دستام گرمای خاصی بهم میده . یه نگاه به گنبد میندازم . دلم عجیب گرفته .

آروم و بدون عجله از میون مردم رد میشم و لحظه به لحظه که روی سنگهای گرانیتی کف صحن راه میرم و به اون منبع آرامش نزدیک تر میشم قلبم محکمتر می کوبه .

به اولین کفشداری که میرسم و شماره میگیرم تازه متوجه دخترکم میشم که با چشمهای گشاد شده به در و دیوار و اون همه جمعیت و احتمالا نور خیره کننده دیوارها و سقف و لوسترها نگاه میکنه .

یاد خودم میفتم . وقتی برای اولین بار قدم به اینجا گذاشتم .

 

تب داغ گناه ۲ | نیلوفر قائمی فر – اندروید ،ایفون، pdf

تب داغ گناه ۲ | نیلوفر قائمی فر

نام_رمان: #تب_داغ_گناه_۲

نویسنده:نیلوفر_قائمی_فر
ژانر: #عاشقانه 

خلاصه رمان  تب داغ گناه ۲:                                                                  تب داغ گناه ۲

رمان تب داغ گناه درباره ی پسری به نام آرمان و دختری از همه چیز بی خبر است! آرمان مردی خوشتیپ و مغرور، کسی که به دنبال انتقام است.

انتقامی که گذشته ای تلخ برای او و خانواده اش به بار آورده است. اما چه کسی باید تاوان این انتقام را پس دهد؟ دختری از همه چیز بی خبر! و اما با این حال رمان پایان خوشی خواهد داشت… جلد دوم رمان تب داغ گناه.

قسمتی از رمان تب داغ گناه ۲:

-سلام باباجون

«قامت متوسطی داشت ،موهای جوگندمی با زمینه قهوهای روشن ،ابرو های بلند ولی نه زیاد پر پشت ،چشمای مشکی ،بینی گوشتی ای که به صورتش میومد ،

سیبیل های جوگندمی… ولی چرا انقدر جذابه؟

یه جاذبه خواست داره با این که تک تک اعضای صورتش به تنهایی خوشگل نیستن ولی کنار هم از اون یه مرد جذاب میسازند والبته بسیار خوش تیپ…

لبخندی با شعف به طرفم زد و رفتم جلو طبق عادت همیشه بوسیدمشو گفت:

-سلام باباجان،نیومدن که؟

-نه هنوز خیالتون راحت از غر مامان نجات پیدا کردی 

لبخندی از خنده زدو گفت: خدا پدر مهندسو بیامرزه حداقل منو درک میکنه

-جلسه نموندید؟

-نه منو فرستاد گفت :«خودم هستم»

چه باشعور ازامروز انقدر فهمیده شده ؟!

تأثیر دوستیه؟! خب.. حداقل واسه من شره واسه خونواده ام خیّر شد

بابا- وقتی شعورش میرسه میگه برو خودم هستم خب منم باید دعوتش کنم دیگه درسته ؟ به هر حال مهندس که غریبه نیست ،شریکمه.

مامان- حسین؟

بابا عاصی شده گفت :بله خانم ؟بلللله ؟

مامان- زود باش برو حموم هفت میانا

بابا- بذار برسم

صدای زنگ اومد بند دلم پاره شدمانیتور آیفنونگاه کردم نفس راحت کشیدم نعیم بود.

در رو باز کردم صدای دوییدنش از تو حیاط اومدتا زودتر به خونه برسه در ورودی رو تا باز کرد گفت:نیومدن؟

-نه

-تو چرا این ریختیی؟

با اخم گفتم: چه ریختیم؟

-چرا لباس نپوشیدی؟ میخوای اینطوری جلوی ملیکا اینا ظاهر بشی؟

– وای دیدی چی شد؟ ملیکا داره میاد خونه امون من هنوز حاضر نیستم این یعنی فاجعه!!!

نگین از تو اتاق اومدو گفت:

-ملیکا نه ملیکا خانووووم

نعیم-دهنتونو ببندید، حرف نزنید میگن لالید؟

بابا-شد یه بار بیام تو این خونه ، آرامش داشته باشیم؟

نعیم-مامان ،بلوزمو اتو کردی؟

مامان- آره مامان جان رو تختته

نگین با حرص نگاهی به نعیم کرد و گفت: همه چیزو حاضر رو آماده میخواد

نعیم –تا چشت دراد

مامان با ذوق و شعف نگاهی به نعیم کرد و گفت :

-ای قربونش برم که داماد شده

منو نگین با هم ادای عق زدنو دراوردیم : اُع

 مامان به هر دومون چشم غره رفت و بابا از تو حموم گفت:

-ناهید حوله من کو؟

مامان- باز رفت حموم هیچی با خودش نبرد همش باید دنبالش بود…

رفتم تو اتاقم یاد آرمین افتادم وای امشب میاد منم دق میده میدونم بهم وحی شده نگین هم اومد تو اتاقو گفت چرا آماده نمیشی؟

-چی بپوشم؟

نگین – من که یه تیپ اسپرت میزنم حالا« پشت چشمی نازک کردو گفت:» مگه کی هستن ؟

تب داغ گناه ۱

بیشتر بخوانید ….